تبليغاتX
سلفی

 

 

سلفی

جماعت السلفیه للدعوه والقتال



آیا اسلام مسئول عقب ماندگی مسلمین است؟

آیا اسلام مسئول عقب ماندگی مسلمین است؟

()


1- واقعیتهای تاریخی که هیچ مجالی برای شک و تردید باقی نمی2- گذارند،3- بیان می4- کنند که اسلام در مدت زمانی کوتاه،5- توانست با شکوه6- ترین و طولانی7- ترین تمدن را در تاریخ بنیان8- گذاری کند. دانش فراوان در زمینه9- های مختلف علوم و فنون که مسلمین از خود بر جای گذاشته10- اند هنوز هم شواهدی هستند که حاضر پیش11- رو داریم و کتابخانه12- های دنیا هزاران نسخة خطی عربی - اسلامی را در بر می13- گیرند که نشان می14- دهند تا چه اندازه تمدن مسلمین ریشه15- دار و اصیل بوده است. آثار اسلامی پراکنده در تمام دنیای اسلامی نیز به عظمت آنچه هنر اسلامی بدان دست یافته است شهادت می16- دهند.
تمدن مسلمین در اندس، و آثار بر جای مانده از آن تا به امروز نیز، در خود اروپا شاهد بر ادعای ما است. اروپا در قرن دوازده و سیزده فعالانه شروع به ترجمه علوم مسلمین کرد و تمدن جدید خود را براساس آن، بنا نهاد.
17- قرآن کریم،18- علم و علماء را بسیار گرامی می19- دارد و انسان را بر تدبر در هستی و تحقیق در آن و آبادانی زمین تشویق می20- کند و اولین آیات قرآن که نازل شدند،21- انسانها را به اهمیت علم و خواندن و تدبر یادآوری می22- کنند. این آیات پیام مهمی داشتند که از همان ابتدا،23- مسلمانان متوجه آن شدند و همچنین یاری رسانی اسلام به رشد تمدن،24- از لحاظ مادی و معنوی،25- نیاز به دلیل ندارد.
26- اسلام تاوان عقب27- ماندگی مسلمین را در عصر حاضر،28- به عهده نمی29- گیرد. چون اسلام مخالف تمام انواع عقب30- ماندگی است. آنگاه که مسلمانان از درک معنای واقعی اسلام عاجز شدند،31- از زندگی عقب افتادند.
مالک بن نبی - مفکر جزائری - در این مورد صادقانه اظهار نظر میکند و میگوید : عقبماندگیای که امروز مسلمانان از آن رنج میبرند، سبب آن اسلام نیست بلکه این، سزایی است شایسته از ناحیه اسلام بر مسلمین، به سبب اینکه اسلام را رها کردهاند نه به سبب تمسک به آن همچنانکه برخی نادان میپندارند. پس عقبماندگی مسلمین هیچ ربطی به اسلام ندارد.
32- اسلام بر روی هر توسعه33- ی تمدنی که خیر و سعادت انسان را در بر گیرد باز بوده و همچنان باز خواهد ماند. هر گاه مسلمانان اسباب واقعی عقب ماندگی خود را بررسی کنند،34- اسلام را بین این اسباب نخواهند یافت. عوامل خارجی زیادی وجود دارند که اکثر آنها بر جای مانده از دوران استعماری هستند که سرزمینهای اسلامی را از پیشرفت باز داشتند. و این به نوبه خود - به اضافه بعضی عوامل خارجی - باعث شدند که مسلمانان عناصر مثبت و ارزشهای محرک در اسلام را فراموش کنند.
35- جائز نیست،36- اسلام با واقع اسف بار امروز دنیای اسلام آمیخته شود. عقب37- ماندگی38- ای که امروز مسلمانان از آن رنج می39- برند،40- مرحله41- ای از تاریخ آنان به شمار می42- آید و هرگز به معنای این نیست که تا ابد اینطور باقی خواهند ماند. جائز نیست،43- اسلام متهم شود به اینکه عامل عقب44- ماندگی مسلمین شده است،45- همچنانکه جائز نیست که در عقب46- ماندگی کشوهای امریکای لاتین مسیحیت متهم گردد.
امانت علمی ایجاب میکند که حکم بر موضعگیری اسلام نسبت به تمدن، براساس بررسی موضوعی اصول اسلام، و از روی انصاف صورت گیرد نه بر اساس شایعات، اتهامات و پیش داوریهای باشد که هیچ ربطی به حقیقت ندارند



آیا فتوحات اسلامی استعمار بود؟

آیا فتوحات اسلامی استعمار بود؟

)


1- فتوحات اسلامی استعمار نبوده است. استعمار - همچنانکه در عصر جدید با آن آشنا هستیم - منابع در آمد و ثروتهای کشور مورد استعمار را غارت،2- و اقتصاد آن را ویران می3- کند و به رشد کشور از لحاظ اقتصادی و فرهنگ و تمدن اهمیت نمی4- دهد. حال آنکه قضیة فتوحات اسلامی چنین نبوده است و تاریخ بر این مدعی شاهد است. اندلس - که جزئی از اروپا است - بعد از فتح اسلامی،5- از هر لحاظ به یک کشور مترقی تبدیل شد. هر تاریخ نویس با انصاف می6- تواند اندلس را زمانیکه مسلمین در آن بودند با دیگر کشورهای اروپائی آن دوره مقایسه کند تا ببیند تا چه اندازه فتح اسلامی باعث ترقی و پیشرفت آن شد و به هر جای که مسلمانان وارد شده7- اند،8- وضعیت همین بوده است. آثار معماری اسلامی و تمدنهای بر جای مانده بر این مدعی گواهند.
9- جزیه عبارت از مالیاتی بود که اهل سرزمینهای فتح شده در مقابل حمایت،10- ایجاد امنیت و دفاع از آنان به حکومت اسلامی پرداخت می11- کردند و هر گاه یکی از آنان داخل لشگر اسلامی می12- شد،13- جزیه از او ساقط می14- گردید. سیر توماس أرنولد در این مورد به قبیلة جراجمه مثال می15- زند که قبیلة مسیحی و در کنار انطاکیه ساکن بود و با مسلمانان سازش نموده و تعهد داده بود که با آنان همکاری کند و در کنار آنان در جنگها شرکت نماید به شرط اینکه مسلمانان از گرفتن جزیه صرف نظر کنند. محمد الغزالی : مانه سئوال عن الإسلام ج 2،16- ص 92،17-
18- جهاد در راه خدا به منظور دست یابی به غنایم نه تنها در اسلام مردود است،19- بلکه جرم محسوب می20- شود. از پیامبر (ص) سئوال شد در مورد کسی که به منظور کسب غنایم به جهاد در راه خدا می21- رود. فرمود (لا أجرله) هیچ ثوابی برای او نیست. و سه مرتبه آن را تکرار کرد.
22- قول به اینکه فتوحات اسلامی توسعه23- طلبی استعماری و به خاطر مسائل اقتصادی بوده،24- به فعالیتی محسوب می25- شود که به منظور کاهش جلوه دادن آنچه که امروز استعمار غرب نسبت به کشورهای اسلامی انجام می26- دهد،27- صورت می28- گیرد. حال آنکه بین این دو،29- تفاوت بسیار زیاد وجود دارد. مثالهای زیادی وجود دارند که بیان می30- کنند جانب استعمار اقتصادی در فتوحات اسلامی منتفی است. اما در بین آنها ما یک مثال می31- آوریم. در پیمان32- نامة که خالد بن ولید با برخی از اهالی اطراف حیره بسته بود،33- عبارتی را قید کرد که : «فإن منعناکم فلنا الجزیهُ و إلّا فلا» اگر از شما دفاع کردیم،34- باید به ما جزیه بدهید در غیر این صورت نه. و عملاً اتفاق افتاده که مسلمانان جزیه را به سرزمینهای فتح شده پس داده35- اند. آنگاه که احساس کرده36- اند،37- نمی38- توانند حمایت لازم را از آنان بعمل آورند. آن واقعه در زمان خلیفة دوم عمربن 39- خطاب روی داد آنگاه که هر قل امپراطور،40- لشگر بزرگی را برای جنگ مسلمین جمع41- آوری کرد و آن وقت مسلمانان با لشگر روم مشغول جنگ بودند فرماندة مسلمان (خالدبن ولید) نامه42- ای به اهل شهرهای فتح شده نوشت که اموالتان (جزیه) را به شما بازگرداندیم چون از ناحیة لشگری بزرگ مود حمله قرار گرفته43- ایم و شما شرط کرده بودید که از شما دفاع کنیم ولی در حال حاضر نمی44- توانیم به این شرط عمل کنیم بنابراین جزیه45- ای که از شما گرفته بودیم باز پس دادیم و اگر خداوند ما را پیروز گردانید،46- آنچه که بین خود نوشته47- ایم به قوت خود باقی است.( الدعوه الی الإسلام،48- سیرتوماس أرنولد ص 79).



آیا فتوحات اسلامی استعمار بود؟

آیا فتوحات اسلامی استعمار بود؟

)


1- فتوحات اسلامی استعمار نبوده است. استعمار - همچنانکه در عصر جدید با آن آشنا هستیم - منابع در آمد و ثروتهای کشور مورد استعمار را غارت،2- و اقتصاد آن را ویران می3- کند و به رشد کشور از لحاظ اقتصادی و فرهنگ و تمدن اهمیت نمی4- دهد. حال آنکه قضیة فتوحات اسلامی چنین نبوده است و تاریخ بر این مدعی شاهد است. اندلس - که جزئی از اروپا است - بعد از فتح اسلامی،5- از هر لحاظ به یک کشور مترقی تبدیل شد. هر تاریخ نویس با انصاف می6- تواند اندلس را زمانیکه مسلمین در آن بودند با دیگر کشورهای اروپائی آن دوره مقایسه کند تا ببیند تا چه اندازه فتح اسلامی باعث ترقی و پیشرفت آن شد و به هر جای که مسلمانان وارد شده7- اند،8- وضعیت همین بوده است. آثار معماری اسلامی و تمدنهای بر جای مانده بر این مدعی گواهند.
9- جزیه عبارت از مالیاتی بود که اهل سرزمینهای فتح شده در مقابل حمایت،10- ایجاد امنیت و دفاع از آنان به حکومت اسلامی پرداخت می11- کردند و هر گاه یکی از آنان داخل لشگر اسلامی می12- شد،13- جزیه از او ساقط می14- گردید. سیر توماس أرنولد در این مورد به قبیلة جراجمه مثال می15- زند که قبیلة مسیحی و در کنار انطاکیه ساکن بود و با مسلمانان سازش نموده و تعهد داده بود که با آنان همکاری کند و در کنار آنان در جنگها شرکت نماید به شرط اینکه مسلمانان از گرفتن جزیه صرف نظر کنند. محمد الغزالی : مانه سئوال عن الإسلام ج 2،16- ص 92،17-
18- جهاد در راه خدا به منظور دست یابی به غنایم نه تنها در اسلام مردود است،19- بلکه جرم محسوب می20- شود. از پیامبر (ص) سئوال شد در مورد کسی که به منظور کسب غنایم به جهاد در راه خدا می21- رود. فرمود (لا أجرله) هیچ ثوابی برای او نیست. و سه مرتبه آن را تکرار کرد.
22- قول به اینکه فتوحات اسلامی توسعه23- طلبی استعماری و به خاطر مسائل اقتصادی بوده،24- به فعالیتی محسوب می25- شود که به منظور کاهش جلوه دادن آنچه که امروز استعمار غرب نسبت به کشورهای اسلامی انجام می26- دهد،27- صورت می28- گیرد. حال آنکه بین این دو،29- تفاوت بسیار زیاد وجود دارد. مثالهای زیادی وجود دارند که بیان می30- کنند جانب استعمار اقتصادی در فتوحات اسلامی منتفی است. اما در بین آنها ما یک مثال می31- آوریم. در پیمان32- نامة که خالد بن ولید با برخی از اهالی اطراف حیره بسته بود،33- عبارتی را قید کرد که : «فإن منعناکم فلنا الجزیهُ و إلّا فلا» اگر از شما دفاع کردیم،34- باید به ما جزیه بدهید در غیر این صورت نه. و عملاً اتفاق افتاده که مسلمانان جزیه را به سرزمینهای فتح شده پس داده35- اند. آنگاه که احساس کرده36- اند،37- نمی38- توانند حمایت لازم را از آنان بعمل آورند. آن واقعه در زمان خلیفة دوم عمربن 39- خطاب روی داد آنگاه که هر قل امپراطور،40- لشگر بزرگی را برای جنگ مسلمین جمع41- آوری کرد و آن وقت مسلمانان با لشگر روم مشغول جنگ بودند فرماندة مسلمان (خالدبن ولید) نامه42- ای به اهل شهرهای فتح شده نوشت که اموالتان (جزیه) را به شما بازگرداندیم چون از ناحیة لشگری بزرگ مود حمله قرار گرفته43- ایم و شما شرط کرده بودید که از شما دفاع کنیم ولی در حال حاضر نمی44- توانیم به این شرط عمل کنیم بنابراین جزیه45- ای که از شما گرفته بودیم باز پس دادیم و اگر خداوند ما را پیروز گردانید،46- آنچه که بین خود نوشته47- ایم به قوت خود باقی است.( الدعوه الی الإسلام،48- سیرتوماس أرنولد ص 79).



آیا اسلام به افراط و خشونت فرا میخواند؟

آیا اسلام به افراط و خشونت فرا میخواند؟

0)


1- اسلام دین رحت و مهربانی است و به عدالت و آشتی فرا می2- خواند و آزادی و کرامت انسان را محفوظ نگه می3- دارد و این،4- تنها شعار نیست بلکه اصول اساسی و متینی هستند که بنیان اسلام بر آن نهاده شده است خداوند پیامبرش محمد (ص) را رحمهً للعالمینفرستاد هر پیامبر رسالتش را اینگونه توصیف می5- کند : «انما بُعثتُ لأُتمّمَ مکارم الأخلاق» : مبعوث شده6- ام تا مکارم اخلاق را به اتمام برسانم و اسلام آزادی انتخاب را حتی در امور اعتقادی به انسان بخشیده است
فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفرالکهف / 29
هر که میخواهد ایمان بیاورد و هر که میخواهد کافر شود.
دعوت به اسلام براساس حکمت، اندرز زیبا و گفتگوی نیکو صورت میگیرد نه بر اجبار و فشار همچنانکه اسلام به عدالت و نیکی کردن دستور داده و از فحشاء، منکر، طغیان و فساد در زمین نهی نموده است و از پیروانش خواسته که بدی را با نیکی جواب دهند و پیامبر (ص) وقتی مکه را فتح کرد با وجود اینکه اهل مکه این همه ظلم، خشونت، قتل و آزار را نسبت به او و اصحاب او روا داشتند آنان را بخشید و فر مود : «إذهبوا انتم الطلقاء»
7- یک توافق کامل بین إسلام و آشتی (سلام) وجود دارد چون کلمة اسلام مشتق است از همان اصلی که لفظ سلام از آن مشتق شده است و خداوند در قرآن کریم خود را سلام توصیف نموده است و تحیت مسلمانان نیز سلام است تا مرتب به آنان یادآور شود که سلام هدف اساسی است و نباید از اذهان دور بماند. مسلمان در پایان نمازش هر روز پنج مرتبه به نصف دنیا در طرف راست سلام می8- کند و سپس به نصف دیگر دنیا در سمت چپ. امری که اشاره می9- کند به اینکه مسلمان آرزوی سلام و آشتی برای همه دنیا دارد.
10- از تمام آنچه گذشت،11- آثار مسالمت12- آمیز بودن اسلام،13- پدیدار است در این دین،14- هیچ جای برای خشونت،15- سخت16- گیری،17- تعصب،18- افراط،19- زورگوئی،20- ترور،21- ترساندن یا تجاوز به مال و زندگی مردم وجود ندارد. مقاصد شریعت اسلامی در حمایت از حقوق اساسی بشر و بویژه در حمایت از زندگی،22- دین،23- عقل،24- خانواده و دارائی انسان تجسم می25- یابد.
بنابراین اسلام تجاوز به حقوق دیگران را به هر شکلی از اشکال، حرام کرده است تا حدی که تجاوز به یک نفر از افراد انسانی را، تجاوز به تمام بشریت قلمداد کرده است :
مَنْ قتلَ نفساً بغیر نفسٍ أو فسادٍ فی الأرض فکأنّما قتلَ الناسَ جمیعاً المائده / 32.
هر کس انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در زمین، بکشد چنان است که گویا همة انسانها را کشته است. پس، هر فرد، تمام انسانیت را در خود به نمایش میگذارد و آن انسانیتی که اسلام بر حمایت آن، حرص میورزد در احترام هرفرد به دیگری تجسم مییابد. همچنانکه در حدیث شریف آمده است : (کلُّ المسلمِ علی المسلمِ حرامٌ دُمه و مالُه و عِرضُه) امام مسلم در کتاب بر آن را روایت کرده است.
: خون، مال، ناموس و همه چیز مسلمان بر مسلمان حرام است. و در حدیث دیگر آمده است : (لا یحل لمسلم أن یُورِعَ مسلماً) ابو داد در کتاب ادب روایت کرده است. حلال نیست که مسلمان، مسلمانی دیگر را بترساند و همچنین اسلام به همزیستی مسالمتآمیز بین ملتها و به عدل و داد بین غیره مسلمانان، فرا میخواند :
لا ینهاکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم أن تبروهم و تقسطوا الیهم إن الله یحب المقسطینالممتحنه / 8.
4- مسئولیت حفظ امنیت هموطنان و آسایش آنها مسئولیت مشترک بین همه مردم است و تحمّل این مسئولیت تنها راه آسایش و امنیت در رویاروئی با خطرهای فسا و إفساد است.
همه ما، همچنانکه در حدیث شریف آمده است : «مانند قومی هستیم که سوار بر کشتی میشوند، برخی از آنها در طبقهی اول و برخی در طبقهی دوم ساکن میشوند و ساکنین طبقهی اول، برای استفاده از آب دریا میگویند
ما مکانی را که متعلق به خود ماست سوراخ میکنیم و به کسانی که بالای ما هستند هیچ اذیت و آزاری نمیرسانیم. در این حالت اگر به حال خود رها شوند و آنان را از این کار باز ندارند همگی به هلاکت میرسند و اگر آنان را نهی کردند همگی نجات مییابند. امام بخاری در کتاب الشرکه روایت کرده است.



آیا اسلام با شمشیر انتشار یافته است!؟

آیا اسلام با شمشیر انتشار یافته است!؟


در قرآن قاعدة اساسی و صریح نسبت به آزادی در انتخاب دین وجود دارد که میفرماید : :
لا اکراه فی الدینالبقره / 256.
در دین هیچ اجباری نیست. به همین سبب، اسلام ایمان و عدم ایمان را از اموری قرار داده است که ارتباط اساسی به خواست خود انسان و میل و رضایت درونی او دارد.
من شاءَ فلیؤ مِنْ و من شاءَ فلیکفرْالکهف 29.
هر کس میخواهد ایمان بیاورد و هر کس میخواهد کافر شود.
قرآن، پیامبر (ص) را به این حقیقت متوجه ساخته است و بیان کرده که بر تو فقط تبلیغ دعوت واجب است و تو نمیتوانی مردم را به گرویدن به اسلام اجبار کنید.
افأنت تُکرهُ الناسَ حتی یکونوا مؤمنینَ یونس / 99.
(ای پیامبر) تو میخواهی مردمان را مجبور سازی که ایمان بیاورند؟ (این کار از دست تو ساخته نیست)
لست علیهم بمسیطر الغاشیه / 22.
تو بر آنان چیره و مسلط نیستی.
فان اعرضوا فَما أرسلناکَ علیهم حفیظاً إنْ علیک إلّا البلاغالشوری / 48
اگر (مشرکان از پذیرش دعوت تو) روی گردان شدند (باک مدار و غمگین مشو) چرا که ما تو را به عنوان مراقب و مواظب ایشان نفرستادهایم. بر تو پیام باشد و بس.
از آیات فوق روشن میشود که کتاب مقدس مسلمین، اجبار گرویدن به اسلام را با قاطعیت و بدون چون و چرا رد کرده است.
2- اسلام برای دعوت به دین و نشر آن خط مشی مشخص کرده که تبعیت از آن را بر کلیة مسلمین فرض نموده است. این خط مشی قرآنی از پیروان خود میخواهد که براساس حکمت، اندرز زیبا، و گفتار نیک مردمان را به دین اسلام فرا خوانند.
أدعُ إلی سبیلِ ربک بالحکمهِ و الموعظه الحسنه و جاد لهم بالتی هی أحسن النحل / 125.
(ای پیامبر) مردمان را با سخنان استوار و به جا و اندرزهای نیکو و زیبا به راه پروردگارت فراخوان و با ایشان با شیوة هر چه نیکوتر گفتگو کن.
و قولوا للناس حسناً البقره / 83
به مردم نیک بگویید.
بیش از صد و بیست آیه در قرآن کریم بیان میکنند که اسلام براساس رضایت قلبی و آموزش محض انتشار یافته است و بعد از عرضه شدن اسلام بر مردم، آنها به حال خود رها شدهاند تا در پذیرش و رد آن، کاملاً آزاد باشند. و بعد از فتح مکه، پیامبر (ص) اهل مکه را به حال خود رها کرد و فرمود : «اذهبوا فأنتم الطلقاء» : بروید، شما آزادید و بعد از پیروزی سرنوشت ساز بر آنان، کسی را به اسلام مجبور نکرد.
3- اتفاق نیفتاده که مسلمانان حتی یک نفر مسیحی یا یهودی را به اسلام مجبور کرده باشند. از این رو،4- خلیفة دوم عمر بن بن خطاب به مسیحیهای ساکن بیت المقدس امان داد و گفت : «زندگی،5- مسیحیها،6- کلیساها و صلیبهای آنان در امان هستند به هیچ کس به سبب دینش ضرر نمی7- رسد و بر انجام کاری ناگزیر نمی8- گردد». همچنانکه پیامبر (ص) در اولین قانون مدینه،9- بعد از هجرت،10- قید کرد که یهودیها و مسلمانان با هم جامعة مدینه را تشکیل می11- دهند. و به حق آنان در ماندن بر دینشان،12- اعتراف کرد.
4- خانم خاورشناس آلمانی زیجرید هونکه در کتاب خود، (الله مختلف تماماً) مقولهی انتشار اسلام با شمشیر را رد میکند و میگوید : مهربانی و گذشت عربی نقش سر نوشت سازی در انتشار اسلام داشته است. و این، کاملاً بر خلاف پنداری است که میگوید : اسلام با آتش و شمشیر منتشر شده است. این پندار، تبدیل به یک مسألة مغلطه آمیز خشک، علیه اسلام شده است و در ادامه میگوید : پیروان ادیان دیگر، مسیحیها یهودیها، صائبین و بتپرستها - خودشان بر گرویدن به اسلام اصرار کردهاند.
و این، مشهور است که لشکریان اسلام هرگز به جنوب آسیا یا غرب آفریقا نرفتهاند بلکه اسلام در آنجا از طریق بازرگانان مسلمان منتشر شده است. بعد از آنکه مردم از آنان رفتار نیک، اخلاق زیبا و برخورد درست میدیدند، جذب آنان میشدند و با رضایت کامل دین اسلام را میپذیرفتند.



مجوسیان دانلود کنند

مستند با شکوه « تختگاه هیچ کس! » تخت جمشید ناقص است!!


http://www.narina.ir
دیدن انلاین فیلم حتی با سرعتهای معمولی + بررسی تاریخ ایران علمی

دانلود فیلم Download

cd 1= 505 mb


مجوسیت ودروغ به بزرگی تاریخ

 هفتم آبان، روز کوروش!

  

آیا کوروش ذوالقرنین بود؟

 شباهتهای هخامنشیان و حکومت استعمارگر انگلیس در قتل غارت حکومتهای دیگر

  آیا باید از کوروش تقدیر کرد؟

 

 


ادامه مطلب


ردی بر ان زنادیقی که گویند الله به غیر الله قسم خورده وپس ما هم میتوانیم به غیر الله قسم بخوریم

 

الموضوع:

 

الحلف بغير الله

الشبهة
ورد في القرآن قوله : {وَالْفَجْرِ * وَلَيَالٍ عَشْرٍ * وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ * وَاللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ * هَلْ فِي ذَلِكَ قَسَمٌ لِّذِي حِجْرٍ} [الفجر 1:5] ، وقوله: {وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا * وَالْقَمَرِ إِذَا تَلاهَا * وَالنَّهَارِ إِذَا جَلاَّهَا * وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَاهَا * وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا * وَالأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا * وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا * قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا} [الشمس1: 9]، وقوله: {والضُّحَى * وَاللَّيْلِ إِذَا سَجَى} [الضحى1: 2] ونحن نسأل : هل يحتاج صاحب القول الصادق إلى قَسَم يؤيد كلامه؟ إذًا فلماذا يحلف صاحب القرآن ويُقْسِم بالشمس والقمر والنهار والليل والسماء والأرض والنفس والضحى وغير ذلك؟ وفي الكتاب المقدس: " لا تحلفوا ألبتة لا بالسماء؛ لأنها كرسي الله، ولا بالأرض؛ لأنها موطئ قدميه، ولا بأورشليم؛ لأنها مدينة الملك العظيم، ولا يحلف برأسك" [متى 5 : 34 – 37]
الرد عليها
مركز الأبحاث الشرعية بدار الإفتاء المصرية

أولاً القَسَم القرآني رحمة بالإنسان:
    هذا السؤال مبعثه عدم فهم السائل لاحترام القرآن للإنسان من حيث كونه إنسانًا، فقد عوَّدنا القرآن على احترام إنسانية الإنسان، وذلك واضح في هذه القضية ، فإن القرآن الكريم قد تنزل للبشر ليتعامل مع مشاعرهم وعقولهم وأجسادهم على ما هي عليه دون قهر أو تحقير.
    ومن هذه الحيثية جاء قَسَم رب العالمين لخلقه ، فالخلق بطبيعتهم يعتريهم الشك والإنكار ، وهذا لا تحقره الإرادةُ الإلهية وإنما تترقي به ، فمن طبيعة الإنسان أن يشك ، ومن لطف الله ورحمته بالإنسان أن يُقْسِم له على ما تفضَّل به عليه ، مثله في ذلك مثل والد كريم نصح ولده بما فيه الخير له ، فلما تشكك الولد كان من حنوِّ أبيه عليه أن أَقْسَم له على ما فيه الخير له. 

ثانيًا القسم بالمخلوقات؛ لأنها دليل التوحيد والقدرة:
    وأما قَسَم الله عزَّ وجل بهذه المخلوقات فمن باب الرحمة الإلهية أيضًا؛ إذ قد عدل المولى عن القَسَم بذاته إلى القسم بهذه المخلوقات العظيمة لفتًا لنظر العباد إلى أن ما تعودوا عليه من مخلوقات ينبغي ألا يصرفه التعود عليها عن عظمتها الدَّالَّة على عظمة خالقها سبحانه "فقد يُقْسِم ببعض بدائع خلقه على وجه يُوجِب الاعتبار ويدل على توحيده، فيُقْسِم بالرياح لتعتبر بهبوبها وسكونها لتأليف السحاب وتلقيح الزروع واختلاف الهواء وعصوفها مرة ولينها أخرى كل ذلك دليل على وجود الصانع الحكيم، والفاطر العليم، القادر الماجد الكريم"(1).

ثالثاً القَسَم في الكتاب المقدس:
    ويقول السائل: إن الكتاب المقدس يدعو إلى عدم الحلف، والعجب أن هناك أقسامًا منسوبة إلى الرَّبِّ وردت في الكتاب المقدس! فقد جاء فيه: "واعمل الصالح والحسن في عيني الرب؛ لكي يكون لك خير وتدخل وتمتلك الأرض الجيدة التي حلف الرب لآبائك * أن ينفي جميع أعدائك من أمامك كما تكلم الرب" [تث 6: 18] ، وفيه: "إذ تحب الرب إلهك، وتسمع لصوته، وتلتصق به؛ لأنه هو حياتك والذي يطيل أيامك لكي تسكن على الأرض التي حلف الرب لآبائك إبراهيم وإسحاق ويعقوب أن يعطيهم إياها". [تث30: 20]
    وتجد حديثا عن الحلف بغير الله ففي الإنجيل : "فإن من حلف بالمذبح فقد حلف به وبكل ما عليه، ومن حلف بالهيكل فقد حلف به وبالساكن فيه، ومن حلف بالسماء فقد حلف بعرش الله وبالجالس عليه" [متى 23: 20]

 

 

الهوامش:
-----------------
(1)
انظر نظم الدرر للبقاعي8/193

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

۲

الرد على من يحتج بجواز الحلف بغير الله بحلفه تعالى في قوله :" و الشمس و ضحاها " !!


الرد على من يحتج بجواز الحلف بغير الله بحلفه تعالى في قوله :" و الشمس و ضحاها " !!

الجواب على ذلك من أقوال أهل العلم :
الأول / القول المفيد كتاب التوحيد / قسم العقيدة / للشيخ محمد صالح العثيمين

* . وأما قوله تعالى:
(والشمس وضحاها)(الشمس:1)،وقوله: (لا أقسم بهذا البلد) (البلد : 1)، وقوله : (والليل إذا يغشى) (الليل : 1) وما أشبه ذلك من المخلوقات التي اقسم الله بها ، فالجواب على وجهين :
الأول:أن هذا من فعل الله والله لا يسأل عما يفعل،وله أن يقسم سبحانه بما شاء من خلقه ، وهو سائل غير مسؤول وحاكم غير محكوم عليه .
الثاني : أن قسم الله بهذه الآيات دليل على عظمته وكمال قدرته وحكمته ، فيكون القسم به الدال على تعظيمها ورفع شأنها متضمنا للثناء على الله – عز وجل – بما تقتضيه من الدلالة على عظمته .
وأما نحن ، فلا نقسم بغير الله أو صفاته ، لأننا منهيون عن ذلك .
ـــــــــــــــــــــ


القول الثاني / مجموع فتاوى ومقالات الشيخ بن باز / التواصي بالحق .
*. والله سبحانه وتعالى يقسم بما يشاء من خلقه كما أقسم بالطور ، والذاريات ، والنجم إذا هوى ، والليل إذا يغشى ، والشمس وضحاها ، والتين والزيتون إلى غير ذلك ، وهذه مخلوقات يقسم بها سبحانه لأنها دالة على عظمة الله ودالة على أنه رب العالمين وأنه سبحانه هو المستحق لأن يعبد فهو سبحانه يقسم بما يشاء
هذا والله تعالى أعلم .
منقول للأهمية



قسم به غیر الله 2

بسم الله الرحمن الرحيم
وَالْعَصْرِ (1) إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ (2) إِلَّا الَّذِينَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)
امام شافعي رحمة الله عليه مي فرمايد:
اگر مردم اين سوره را درک مي کردند برايشان کافي بود.

 

اولين چيزي که در اين سوره با آن برخورد مي کنيم حرف “و” قسم است. هميشه در قسم دوچيز داريم :
1- آنچه به آن قسم خورده مي شود(مقسوم عليه)
2- مطلبي که پس از قسم خوردن بيان مي شود(جواب قسم).
آيا تابحال فکر کرده ايم که چرا قسم خوردن به غيرخدا ممنوع است؟ وپيامبر ص مي فرمايد: «من حلف بغير الله فقد أشرک »:کسي که به غير خدا قسم بخورد شرک ورزيده است.
زيرا آنچه به آن قسم خورده مي شود در نظر ما چنان عظيم است که براي تأکيد بر مطلب خود به آن روي مي آوريم.پس قسم خوردن به چيزي علامت عظمت بي حد وحساب آن شئ است و دين هم از مي خواهد که تنها عظمت خداوند بلندمرتبه در دل وبر زبان ما باشد.
اما توجه کنيم که اين قاعده تنها متوجه ما مي باشد و خداوند به هر يک از مخلوقاتش که قسم بخورد هيچ ايرادي ندارد واين قسم دال بر اهميت آن مخلوقش مي باشد واوصاف كفر وشرك بر خداوند مفهوم ندارد.

(نکته این احمقانه است که برخی افراد میگویند قسم خوردن برای ما ممنوع است ولی الله در قران دها قسم به غیر الله دارد

باید گفت که قوانین شرعی برای انس جن است نه برای الله  یعنی الله )

خداوند متعال در اين سوره به عصر قسم مي خورد ومفسرين در مورد معناي عصراقوال زيادي را بيان کرده اند مانند:روزگار يا آخر روز يا نماز عصر و…
اما آن معنايي که با محور سوره تنا سب بيشتري دارد، روزگار يا همان عمر آدمي است، آن فرصتي که تا ابد جز يک بار در اختيار هر فرد قرار نخواهد گرفت و در اين فرصت است که سر نوشت خود را رقم مي زند.
پس قسم به عصر يعني قسم به سرمايه ي آدمي، سرمايه اي تجدد ناپذير.
سعدي عليه الرحمة هنگامي که گذر اين سرمايه اش را مي بيند باحالت تحصراينگونه مي سرايد:

 

هردم از عمر مي رود نفسي………..چون نگه مي کنم نمانده بسي
اي که پنجاه رفت ودر خوابي……….مگراين پنج روز دريابي

 

و مولانا رحمة الله عليه صحنه ي روبرو شدن انساني که اين سرمايه را در نافرماني سرمايه دهنده صرف کرده چنين به تصوير مي کشد:

 

حق همي گويد چه آوردي مرا……اندر اين مهلت که دادم من تورا
عمر خود را درچه پايان برده اي……. قوت وقوت در چه فاني کرده اي
گوهر ديده کجا فرسوده اي……..پنج حس را در کجا پالوده اي

 

وبدين خاطر است که روز قيامت “يوم التغابن” ناميده شده است زيرا کافر و مسلمان همگي حسرت مي خورند که چرا از اين سرمايه درست وبهتر استفاده نکرديم پس آيه ي بعد مناسبت مي يابد:

 

إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ
همه ي انسانها در
زيانند.

 

توجه کنيم که در اين آيه چند تأکيد بکار رفته است: إِنَّ + ال عموم + ل قبل ازفي.
چرا با اين همه تأکيد؟
قسم وتأکيد در مقابل کسي مي آيد که منکر امري باشد و سخن کسي که قسم وتأکيد بکار مي برد در حالي که مخاطبش حرفش را قبول دارد وشک وترديدي درآن ندارد، بدور از بلاغت است.
شايد اينجا هم کسي بگويد: خيلي از ما قبول داريم که در زيان هستيم، پس تأکيد بي مورد است!
توجه کنيم که اين تأکيدها در واقع اين را مي رساند که هرچند قولاً اين امر را قبول داشته باشيم اما در واقع با عمل منکر اين امر هستيم و چنان که شايسته است قدر عمر خويش را نمي دانيم.
إلا : حرف استثنا است و مي خواهد راهي را نشان دهد که از خسارت به دور است زيرا منهج قرآن به گونه اي است که تنها بيان کننده ي مشکلات نيست بلکه راه حل مي دهد.
پس خداوند عزوجل اصول سعادت يا به عبارتي ديگر، چهار چرخ رسيدن به سر منزل نيکبختي را اينچنين معرفي مي کند :
1- ايمان يا علم
2- عمل
3- دعوت
4- صبر
اگر به اصول ايمان مانند ايمان به خدا، رسول …توجه کنيم متوجه مي شويم که در واقع تمامي اينها علم به واقعيتهاي هستي است پس معناي علم از ايمان چندان دور نيست.
پس مي توان گفت که اولين چرخ سعادت علم است واگر بدون آن بخواهيم حرکت کنيم مانند خودروي مي مانيم که بخواهد با سه چرخ راه سفر پيش بگيرد پيامبر ص مي فرمايد: « من سلک طريقاً يلتمس فيه علماً سهل الله له به طريقاً الي الجنة» کسي که راهي بپيمايد که علم بجويد خداوند به وسيله ي اين عملش راهي به سوي بهشت برايش آسان مي گرداند.
توجه کنيم که بدون علم هر چند که سه قسمت ديگر باشد موفق نمي شويم.
عمل صالح بدون علم قابل تصور نيست چرا که مثلاً کسي که علم به چگونگي نماز خواندن ندارد چگونه مي توان تصور کرد که او نماز مي خواند.
دعوت بدون علم نيز دعوت به خير نيست زيرا کسي که نمي داند کدامين راه خير است اگرچه اتفاقاً حرفش به خير اصابت کند باز هم خطا کار است.
به عنوان مثال شخصي غير پزشک را در نظر بگيريد که داروهايي را به بيماري مي دهد به قصدي که بيمار بهبود يابد، حال چه بيمار بهبود يابد و چه بميرد، او خطا کار است.پس بدون علم، هرچند که قصد نيک باشد دعوت صحيح نمي باشد مانند کسي که نفت و آب را از هم تشخيص نمي دهد و به قصد خاموش کردن آتش سوزي، نفت را بر داشته و بر آتش مي ريزد. و بدين خاطر است که چهل سال (اول زندگي) پيامبر ص در ميان مردم زندگي کرده اما هيچگونه دعوتي نداشته است.
ممکن است کسي اين آيه را در تضاد با اين حرفها بياورد : «ومن احسن قولاً ممن دعا الي الله وعمل صالحا وقال إنني من المسلمين» وبگويد اگر واقعا لازمه ي دعوت علم است، پس چرا خداوندصفت داعي دين را عالِمين بيان نمي کند بلکه مي فرمايد:«وقال إنني من المسلمين»؟
جواب اينست که به صورت کلي دعوت دادن بر هر مسلماني واجب است زيرا هر مسلماني مقداري علم دارد، حداقل مي تواند به سوي کلمه ي «لااله الا الله» فراخواند، يا کسي را امر به نماز خواندن نمايد.اما منظور ما آنست که مسلمان در آن قسمتي که علم ندارد، دعوت ندهد، درست مانند شخص بيماري که بر هر کس لازم است که به اندازه ي فهم وتواناييش به او کمک کند، هرچند که پزشک نيست،اما


یا شیعة عالم استقیظوا ای شیعیان جهان بیدار شوید

 

فقر

فقر

فقر

فقر

فقر

صنعت ضریح سازی

با بودجه ی بیت المال

 

به خدا قسم اینها حکم بت خانه را دارند

 



رابطه یهود واقتصاد جهانی

از   http://akharinakhbar.blogfa.com/

يهود شناسي (رابطه يهود با اقتصاد جهان)

در نوشته زير به خلاصه و چكيده اي از نقش يهوديان در اقتصاد كشورهاي اروپايي در قرون 10 تا 14 ميلادي (قرون وسطا) اشاره مي شود كه اگر چه قسمت بسيار كوچكي از تاريخچه يهود و اقتصاد جهان است كه از زمان هخامنشيان تا قرون اخير سابقه و قدمت دارد ، با اين حال براي شناخت و آشنايي با الگوي اقتصاد يهودي مفيد است :

« 1- برخي از كسب و كارها در لهستان تقريبا يكسره در انحصار يهوديان بود . از جمله تجارت چوب و ... حمل و نقل نيز در انحصار يهوديان قرار داشت ، بقول پولياك (1) : «شبكه متراكم شهركها موجبات تسهيل كار توزيع فرآورده هاي صنعتي را در سرتا سر كشور به وسيله يك نوع ارابه هاي اسب دار خاص يهودي كه با مهارت زياد ساخته مي شدند فراهم مي كرد . اين رشته از حمل و نقل ، خاصه در شرق كشور ، تقريبا در انحصار يهوديان قرار داشت و رونق و رواج آن چندان بود كه لفظ عبري «بعل عقله» به معني ارابه بصورت balagula در زبان روسي وارد شده است .

2- اشخاص محترم ، كيميا گران درباري ، همه از جهودان بودند زيرا كه تنها آنان از اين راز آگاه بودند كه چگونه مي توان چرخهاي اقتصاد را به حركت در آورد . سيل روث  مي نويسد : «در قرون مظلمه ، بازرگاني اروپاي غربي بيشتر در دست جهودان بود . تجارت نيز از اين حكم مستثني نبود . در اسناد كارولنژي (2) جهود و بازرگان به صورت دو كلمه مترادف ، به جاي هم به كار مي رود .»

3- اما با رشد طبقه بازرگانان محلي  ، جهودان به تدريج نه تنها از مشاغل پر رونق تر بلكه حتي از انواع سنتي تجارت نيز محروم گشتند و در حقيقت تنها شغلي كه براي آنان باقي ماند همان وام دادن در مقابل اخذ بهره بود «ثروت آزاد كشور را جهودان مي مكيدند ... »

4- پيش گامان مساكن جديد ، احتمالا بازرگانان پولدار خزر (= يهوديان) بودند كه همواره از لهستان عبور مي كردند و از جاده هاي پر رفت و آمد بازرگاني تا مجارستان مي رفتند .

«5- رونق فئوداليسم در قرن چهاردهم بتدريج روستائيان لهستان را به بردگاني تبديل كرد كه از آبادي خود نمي توانستند خارج شوند و از حق حركت محروم بودند . در همان حال ، زير فشاري كه مشتركا از طرف مقامات كليسائي و اربابان فئودال (=جهودان) اعمال مي شد ، پارلمان لهستان به سال 1496 يهوديان را از تملك اراضي زراعتي ممنوع ساخت .»

6- يكي از اين گروههاي يهودي حتي از كانال مانش گذشت و در اوايل هجوم نورمانها در انگلستان استقرار يافت . ظاهرا اين گروه را ويليام فاتح به انگلستان دعوت كرده بود زيرا كه او به پول و فعاليتهاي تجاري آنان احتياج داشت . سرگذشت اين گروه را بارون بدين گونه خلاصه كرده است :

«7- آنها تدريجا بصورت يك صنف «ربا خواران سلطنتي» در آمدند كه كار اصلي شان فراهم آوردن اعتبارات لازم براي امور سياسي و اقتصادي بود . ربا خواران پس از گرد آوردن ثروتهاي گزاف از راه تحميل بهره هاي فاحش پول ، سر انجام مجبور شدند آنچه را خورده بودند بالا بياورند ... رفاه ديرپاي بسياري از خاندانهاي يهودي ، شكوه و جلوه خانه ها و جامه هاي آنان و نفوذي كه در مشاغل دولتي داشتند ، حتي صاحب نظران تجربه آموخته را از توجه به مخاطرات عميق بي اعتنائي به خشم و نفرت روز افزون بدهكاران در طبقات مختلف اجتماع و اتكاء انحصاري يهوديان به حمايت اربابان دولتي خود باز مي داشت ، سر و صداي عدم رضايت و بالا گرفتن كار بصورت شورش هاي خشونت آميز در 90-1189 ، فاجعه نهايي تبعيد يهوديان در 1290 ، را پيش گوئي مي كرد . پيشرفت و رونق برق آساي جهودان در انگلستان و شكست و انحطاط سريعتر آنها كه در مدت كوتاه 225 سال انجام پذيرفت (1290-1066) شرايط لازم را براي شكل دادن به سرنوشت يهوديان غربي در دوران مهم نيمه اول هزاره دوم ميلادي فراهم آورد . »

براي تطبيق يك نمونه موجود ، با الگوي فوق ، مي توان از اقتصاد كشور ايران پيش و پس از انقلاب اشاره كرد كه بر طبق الگوي بالا ، بند 3 ، يهوديان نيز كه تا سال 57 و پيش از انقلاب اقتصاد كشور را در دست داشتند ، با بروز انقلاب و شرايط نامساعد شيوه خود را تغيير داده و به بانكداري يا دخالت در نظام بانكي كشور و پرداخت وام با بهره هاي سنگين (مثلا سود و بهره بانكي در اروپا تقريبا 7 درصد و در ايران تا همين اواخر 20 درصد بود !) مي باشد و باز طبق الگوي بالا ، بند 7 ، يهوديان صاحب تجربه نسبت به عواقب اين جاه طلبي ، از مخاطرات آن نهراسيده و همچنان به ربا خواري خود ادامه مي دهند و راضي به كاستن سودها نيستند و از خشم عمومي كه در كشور در جريان است واهمه اي ندارند .

خلاصه به نظر من يهوديان كوچكتر از آن هستند كه پيشرفت علم  جهان را نيز در اختيار داشته باشند ، بلكه به نظر من ، آنها تنها بر مبناي اين شعار قومي خود و بنا به توصيه كهن : «به دنبال افق هاي نوين برويد ولي از هم جدا نشويد» مترصد ظهور امري مي مانند و مثلا به محض ابداع و ظهور صنعت سينما ، با سوء استفاده از آن فيلمهاي پرنو توليد مي كنند و يا با پيشرفت موسيقي ، از اين هنر كه مي تواند در اختيار اهداف انساني باشد جهت داغ كردن بازار بي بند و باري و ... استفاده مي كنند .

به راستي كه آيه 96 سوره بقره ، روشن ترين تصوير را از يهوديان به مسلمانان معرفي مي كند كه :

وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَيَاةٍ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُواْ

مسلما آنها را حريص ترين مردم به زندگي دنيا در بين مشركين خواهي يافت

منبع : قبيله سيزدهم- آرتور كسلر

 


1- پولياك : ابراهام پولياك نويسنده يهودي در 1910 در كيف متولد شد و در 1923 به فلسطين رفته و كرسي تدريس تاريخ يهود را در دانشكده تل آبيب بر عهده گرفت .

2- كارولنژيان Carolingians   نام سلسله اي از فرمان روايان فرانكي است كه شارلماني در آغاز قرن نهم نامدار ترين آنان بود .



آیا رسول خدا صلی الله علیه وسلم بغیر خدا نیز قسم خورده اند؟ بخش1

 

آیا رسول خدا صلی الله علیه وسلم بغیر خدا نیز قسم خورده اند؟

 

 قال رسول الله صل الله علیه:من حلف بغیر الله فقد اشرک

 هرکس به غیر الله قسم بخورد به تحقیق شرک کرده

 

فردی پرسیدند: چرا در احادیث قسم بغیر خدا شرک

 یاد شده ولی خود رسول خدا صلی الله علیه وسلم قسم

 بغیر خدا خورده اند ؟

در جوا ب باید گفت :

اولا: آری در کتب حدیثی اهل سنت روایات زیادی

آمده است که بیانگر این مطلب است که قسم بغیر خدا

 شرک است وانسان هنگام قسم فقط باید با أسماء

وصفات خداوند قسم بخورد .

 ولی بطور قطع ویقین نمی شود گفت که رسول خدا

 صلی الله علیه وسلم قسم بغیر خدا، خورده اند.

 ولی این را می توان گفت که خداوند متعال در

آیات متعدد قرآنی قسم بغیر خداوند خورده است مانند:

(والشمس) ( والتین ) ووو.

ثانیا : گرچه در بعضی از روایات کتب حدیثی

 اهل سنت الفاظی آمده که بیانگر این مطلب است که

 رسول خدا قسم بغیر خدا خورده اند مانند روایتی که

در کتاب الایمان صحیح مسلم باب (بیان الصلوات التی

هی أحد أرکان الاسلام) آمده فقال رسول الله صلی

الله علیه وسلم :  (أفلح وأبیه ان صدق)

ولی بنا بر دلایل زیرنمی توان بطور قطع ویقین گفت

که رسول خدا صلی الله علیه وسلم قسم بغیر خدا خوردند :

اولا: این نوع جملات قسم غیر الله ی که در بعضی از

احادیث آمده را بعضی از علماء شاذ قرار داده اند وشاذ از

 روایات ضعیف است وازروایات ضعیف استنباط کردن

 درست نیست.

استاد آلبانی رحمه الله تحت همین روایت مسلم می فرماید:

قوله (وأبیه) شاذ عندی فی هذا الحدیث وغیره کما

حققته فی (الأحادیث الضعیفة) (4992) فان صح ، فهو

محمول علی أنه کان قبل النهی عن الحلف بغیر الله.

یعنی قسمی که به ( أبیه ) در این حدیث وددگر روایات آمده

 در نزد من شاذ است همانگونه که در سلسله احادیث

ضعیفه تحت حدیث شماره (4992)  تحقیق این مسأله

رابیان نمودم.وبفرض مثال اگر این حدیث را صحیح هم

بدانیم باز هم می توان گفت که این نوع قسمها قبل از

ممانعت از قسم بغیر الله بوده است.

این نکته دوم استاد آلبانی رحمه الله علیه که شاید این

 نوع قسمها قبل ازممانعت بوده امام نووی نیز در تحت

 همین حدیث در صحیح مسلم بیان نموده اند.

ثانیا : امام نووی در در صحیح مسلم در تحت همین

حدیث این نکته رانیز بیان نموده که این جملاتی که در

 بعضی روایات آمده قسمی نیستند زیرا بنا برعادت

 وسبقت لسانی بکار برده شده وهدف قسم نیست ودر

احادیث از قسم بغیر خدا در صورتی ممانعت شده که

به نیت قسم ، قسم خورده شود .

ثالثا: شاید برای رسول خدا صلی الله علیه وسلم جایز

 باشد این گونه قسمها یاد نمودن ولی برای امت جایز

 نباشد زیرا در بسیاری از احکام رسول خدا صلی

الله علیه وسلم مانند امت عمل نمی کنند ولی این نکته

باید دلیلی داشته باشد یعنی باید دلیلی براین باشد که قسم

 بغیر خدا خوردن برای امت شرک است وبرای رسول

 خدا صلی الله علیه وسلم شرک نیست.

آری می توان گفت : دلیل خصوصیت این است که در

 احادیث امت از قسم بغیر خدا ممانعت شده اند که این

دلیل بر ناجایز بودن قسم بغیر الله برای امت است .

نکته دیگر اینکه در هیچ روایت نیامده که رسول خدا به

امت اجازه داده باشند که قسم بغیر خداوند بخورند.

ولی خود رسول الله چون قسم بغیر خدا خوردند دلیل

بر خصوصیت است.

اما اینکه خداوند در قرآن بسیار قسم به غیر خدا خورده اند

 واین دلیل نمی شود که ماهم قسم بغیر خدا بخوریم بنا بر

 دلایل زیر می باشد:

اولا: احکام شرعی دین مبین اسلام برای جنها وانساهای

 مکلف است نه برای خداوند منان.

ثانیا: انسان هنگامی  که دیگر افراد حرفش را قبول ندارند

 ویا به حرفش شک دارند قسم می خورد ویا اینکه دیگران

 او را قسم می دهند تا دیگران حرفش را قبول کنند ولی

 خداوند هنگامی که در قرآن قسم یاد می کند هدف این نیست

که چون انسانها حرفش را قبول نمی کنند قسم یاد می کند تا

قبول نمایند بلکه هدف بیان أهمیت آن چیزی است که خدا به

 آن قسم یاد نموده وهچنین هدف بیان نمودن أهمیت چیزی

 است که بعد از آن قسم بیان می شود : بعنوان مثال خداوند

 در سوره عصر به زمان قسم یاد نموده تا اولا: أهمیت زمان

 را برای انسان بیان نماید زیرا خداوند هر گز به چیزهای

بی أهمیت وبی ارزش قسم یاد نمی کند.

ثانیا: مسأله گمراهی وهدایت بشر را مطرح نموده که

 مهمترین مسأله بشریت در هر دور بوده وهست وخواهد بود



توسل بجاه در محکمه قران وسنت2

توســـــــــــــل فراتــــــر از  بــــــجـــــــــــاه

 

طلب شفاعت از مردگان کاری بد و ارتکاب شرک می‌باشد. و پیامبر (ص) برای کسی که دینش را ترک و از هوی و هوس پیروی نموده و مشرک شده استغفار نمی‌کند.

پس هر کس بعد از وفات آن حضرت از او شفاعت بخواهد، شفاعت آن حضرت در آخرت را از دست داده است.

 طائفه قبوریه صوفیه توسل وخواستن مستقیم را با لباس توسل بجاه اراسته اند  بلکه خودشان فریب داده اند

 

یکی از شرک عقیده ان گفته (مالکی کاتب کتاب مفاهیم ان یجیب تصحح  که توسل به اسما وصفات الله ودعای شخص صالح را گوید حلقه ای تنگ است ) آیا توسل به اسماء و صفات خدا دایره‌ی کوچک و تنگ است؟! آیا اسمائی که غیر قابل شمارش‌‌اند برای توسل دایره‌شان کوچک است؟! آیا صفات والای خدا و افعال حکیمانه او دایره‌شان کوچک است؟ سبحان الله ولا حول ولا قوة إلاَّ بالله.

(لازم به توضیح است که اقای مالکی مورد تکفیر تمام علمای اهل سنت عصرش قرار گرفت ولقب عمرو بن لحی ر ا گرفت)

 

ای مؤلف اسمای خدا نود و نه تاست که هر کس آنها را بر شمارد وارد بهشت می‌شود، و اگر آنها را مفرد به دعا بخوانی و سپس به صورت مرکب دوتایی، سه تایی و ... بخوانی تعدد آن به اندازه‌ای زیاد خواهد بود که اگر تمام خلایق آن را بدون تکرار بخوانند نمی‌توانند به پایانش برسانند.

 

در نقلی از ابن عباس که عبد بن حمید از محمد بن کعب روایت کرده، آمده که در تفسیر همین آیه گفت: (این افراد، صالحانی بوده‌اند که در فاصله‌ی زمانی ما بین آدم و نوح زیسته‌اند و بعد از آنان دیگران آمده و آنها را تا سر حد عبادت محترم می‌شمرده‌اند. ابلیس به آنها گفت: بهتر است اشکال و مجسمه‌هایی از آنان بسازید تا بتوانید به آن نگاه کنید، آنان این کار را کردند و این نسل سپری شد. نسل بعدی که آمد، شیطان به آنان گفت: گذشتگانتان اینها را عبادت می‌کردند و ... و آنان نیز عبادتشان کردند).

 

عبد بن حمید از ابن مطهر نقل کرده که گفت: در نزد ابوجعفر در مورد یزید بن مهلب صحبت شد، او گفت: (یزید در ابتدای سرزمین کشته شد که غیر خدا در آن پرستش شد. و سپس ود را ذکر کرده و گفت: ودّ مرد مسلمانی بود که همه‌ی قومش او را دوست داشتند، وقتی فوت کرد اطراف مقبره‌اش چادر زدند و بر آن گریه و زاری می‌کردند، وقتی ابلیس گریه و زاری آنها را دید در صورت انسانی ظاهر شد و به آنها گفت: می‌بینم بر این مرده گریه و زاری می‌کنید، آیا دوست دارید مجسمه‌ای به شکل او برایتان بسازم و آن را در مجالستان بگذارید تا شما را به یاد او اندازد. گفتند: بله، شیطان مجسمه‌ای به شکل او برایشان ساخت و آن را در مجلس خود قرار دادند وقتی شیطان این را دید وارد مرحله بعدی شده و به آنها گفت: آیا دوست دارید برای هر یک از شما مجسمه‌ای به این شکل بسازم تا باعث یاد این مرحوم گردد؟ گفتند: بله. و شیطان این کار را کرد.

در ادامه‌ی روایت می‌افزاید: فرزندان این نسل رسیدند و دیدند که آنها با این مجسمه‌ها چکار می‌کنند و این کار نسل به نسل گشت تا اینکه فلسفه‌ی یاد آوردن آن شخص (ودّ) فراموش شد و کار به جایی رسید که این بت (ودّ) به عنوان یک «اِله» عبادت می‌شد.

می‌گوید: اولین بنده‌ای که غیر از خدا در زمین پرستش شد (ودّ) بود، بتی که آن را (ودّ) می‌نامیدند).

روایات دیگری نیز در این باره نقل شده است، حافظ در «فتح الباری» (8/669) می‌گوید: (بعضی از شارحان می‌گویند: چکیده‌ی آراء درباره این بتها دو تاست:

1- این بتها در بین قوم نوح بوده‌اند.

2- این بتها اسامی مردان صالحی بوده ... تا پایان قصه‌ی قبلی.

می‌گویم: مرجع همه این اقوال یکی است و آن اینکه داستان این صالحان شروع عبادت این بتها توسط قوم نوح بود و نسلهای بعد در این کار از آنان پیروی کردند).

پایان کلام ابن حجر.

 

شهرستانی در «الملل والنحل» (1/560-563) می‌گوید: (فرقه‌های موجود در عهد خلیل الله (؛) به دو صنف اصلی تقسیم می‌شده‌اند.

1-   صابئه.

2-   حنفاء.

صابئه می‌گفتند: ما برای شناخت خدا و شناخت اوامر و احکام او به واسطه‌ای نیاز داریم

و این واسطه باید روحانی باشد نه جسمانی زیرا روحانی از پاکی، طهارت و نزدیکی به خدا برخوردار است ولی جسمانی، هر کس که باشد بشری است مثل خود ما، و از آنچه ما می‌خوریم و می‌آشامیم او نیز می‌خورد و می‌آشامد، در هویت و در شکل ظاهر مثل خودمان است.

می‌گفتند: ﮋ ﮣ ﮤ  ﮥ ﮦ ﮧ ﮨ ﮩ  ﮪ ﮊ (المؤمنون: ٣٤).

«و اگر از بشرى همانند خودتان اطاعت كنيد، مسلما زيانكاريد».

و حنفاء می‌گفتند: ما برای شناخت و اطاعت به واسطه‌ای از جنس بشر نیاز داریم که از نظر پاکی، عصمت و حکمت از روحانیات بالاتر باشد، چنین واسطه‌ای در بشر بودن مثل ما و در روحانی بودن از ما متمایز می‌باشد. وحی را با بعد روحانی‌اش دریافت و آن را با بُعد بشری‌اش به ما ابلاغ می‌کند.

خداوند می‌فرمايد: ﮋﰄ ﰅ ﰆ ﰇ ﰈ ﰉ ﰊ ﰋ ﰌ ﰍ ﰎﮊ (الكهف: ١١٠).

«بگو: من فقط بشرى هستم مثل شما; (امتيازم اين است كه) به من وحى مى‏شود كه تنها معبودتان معبود يگانه است».

و نیز می‌فرماید: ﮋ ﯗ ﯘ ﯙ ﯚ  ﯛﯜ     ﯝ ﯞ ﯟ ﮊ (الإسراء: ٩٣).

«بگو: منزه است پروردگارم (از اين سخنان بى‏معنى)! مگر من جز انسانى فرستاده خدا هستم؟».

سپس از آنجا که صابئه نمی‌توانست به جنبه‌ی روحانی محض و تقرب به مصادیق آن و دریافت وحی از آن اکتفا کند، گروهی از آنان به صورتهای فلکی این روحانی‌‌ها روی آوردند که عبارت بودند از سیاره‌های هفت گانه و بعضی از ستاره‌ها:[8]

صابئه نبطی و رومی و فارس به سیارات روی آوردند.

و صابئه هند به ستارگان روی آورند.

و با استعانت از توفیق الهی به قدر ممکن مذاهبشان را به تفصیل ذکر می‌کنیم. و شاید این افراد از صورتهای فکلی به سوی اشخاصی روی آوردند که نمی‌شنوند و نمی‌بینند و به هیچ درد آنان نمی‌خورند.

 

فرقه‌ی اول: ستاره‌پرستان.

فرقه‌ی دوم: بت پرستان.

شهرستانی سپس در صفحه 673 در ذکر مذهب معتقدان به بعد روحانی می‌گوید: (به نظر صاحبان این مذهب دنیا صانعِ پدید آورنده‌ای دارد که حکیم بوده و از ویژگیهای حدوث [و تغییر] مبراست و بر ما واجب است به عجز خود در وصول به جلال و عظمت او پی ببریم.

و همانا از طریق واسطه‌های مقرب در نزد او به وی تقرب جسته می‌شود. و این واسطه‌ها در جوهر، فعل و در حالت روحانی و مطهر و مقدسند.

جوهرشان مقدس است یعنی: از مواد جسمانی و قوای آن مبرا بوده، از حرکات مکانی و تغییرات زمانی منزهند و بر طهارت سرشته شده و فطرتشان بر تقدیس و تسبیح است، از فرمان خداوند سرپیچی نمی‌کنند و هرچه او بگوید همان را انجام می‌دهند و می‌گویند:  همانا معلم اول ما، عازیمون وهرمس، ما را به این حقیقت راهنمایی کرده است.

بنابراین ما به این واسطه‌ها تقرب جسته و بر آنها توکل می‌کنیم و آنها پرورش دهندگان و خدایانمان هستند و در نزد خدا واسطه و شفیع ما می‌باشند و الله رب الارباب و الهِ آلِهه و پروردگار و مالک هر چیزی است.

غرض از نقل این کلام بیان حال صابئه بود که ستارگان را پرستش می‌کردند چون گمان می‌بردند از طریق چیزی که سرشتش بر طهارت، تقدیس و تسبیح است می‌توان به خدا رسید.

بین شرک قوم نوح و شرک قوم ابراهیم وجه جامعی است که بعد از آنها اصنافی از شرک مردم از آن متفرع شده است، بعضی به مقدار کمی در این شبهه فرو رفته‌اند و بعضی زیاد، و لذا پیامبرانی برای این اقوام فرستاده شده‌اند [تا دوباره آنها را به راه آورند]. شرک قوم نوح در ارتباط با مظاهر صلاح و نیکی در بشر بود، و شرک قوم ابراهیم از تعقل و بررسی فلسفه‌ی اسرار طبیعت و وظایف افلاک ناشی می‌شد.

بنابراین شرک قوم نوح شرک تقریب و شفاعت بود، و شرک قوم ابراهیم شرک اسباب و اعانت، و وقتی بتهایی به این منظور – استعانت – عبادت شدند، شرک تقریب و شفاعت نامیده ‌شد، همچنانکه آخر کلام شهرستانی دلالت بر این مطلب دارد.

 

 

چگونه شرک وارد جامعه‌ی اسلامی شد؟

با بعثت پیامبر (ص) بندگی بتها و پرستش آنها با همه‌ی انواع خودش برچیده شده و عقول از پستی آن رهایی یافتند و بعد از اینکه [مدتی] گرفتار لجن شرک بودند، به توحید ارتفاء یافته و قلوب عرب و غیر عرب متوجه خدای یگانه شد و تفکر شرک برچیده شد، و فرقی نمی‌کرد که این شریک، پیامبر باشد و یا ملائکه‌ی مقرب، و خداوند به این طریق امر [هدایت] خود را اتمام و دینش را کامل گردانده و «کلمه الله» را بر کرسی نشاند.

مسلمانان قـرون و نسلهایی را همین گونـه سپری کردند تا اینکه باطنی‌های خبیث - امثال اسماعیلیه و حرکتهایی که از آن منشعب شدند مثل قرامطه، اخوان الصفا، فاطمی‌ها و دروز و ... - پدید آمدند که همه اَشکال مختلف عقیده و تفکری واحد بودند.

این جنبش از قدیم به تقدیس اهل بیت پیامبر اکرم (ص) پرداخته بودند و آن را تبدیل به یک شعار کرده و قائل بودند: سلسله‌ی امامت در سلاله‌ی اسماعیل بن جعفر قرار دارد و در تقدیس آل بیت مشهور بوده و دولت فاطمیه نتیجه‌ی همین جنبش باطنی‌ها بود.

بنابراین در قرون اولیه مظاهر شرک در بین مسلمانان، آنگونه که مشرکان عرب صالحان و انبیاء را واسطه و شفیع در نزد خدا می‌دانستند، دیده نمی‌شد، و حتی اسماعیلیه معتقدات خود را به صورت سرّی گسترش می‌دادند و جهال، این دعوت [و این معتقدات] را پسندیدند، زیرا باعث رفع مسؤولیت و تکالیف شرعی می‌شد و توجه به قبور و بر پا کردن مزارها و مشهدها و دعا کردن در نزد مقابر از همین جا نشأت گرفت، ... تا اینکه شیطان کاری کرد که مردگان را شفیع خود بدانند، سپس کاری کرد از خود مردگان دعا و طلب کنند، و بعد کار به جایی کشیده شد که معتقد بودند مرده‌ی مدفون تصرفاتی در هستی دارد، و این کار به تدریج از آغاز آن تا دو قرن به اوج خود رسید.

و قدیمی‌ترین شخص و گروهی که مسلمانان را در مورد اعتقاد به ارواح و قبور به دین جاهلیت فرا خواندند - تا آنجا که بنده مطلع هستم - اسماعیلی‌ها و خصوصاً اخوان الصفا بودند که به صورت یک گروه سرّی و مخفیانه عقایدشان را گسترش می‌دادند، و حتی پنجاه رساله‌شان در خفای کامل [ترویج می‌شد] تا جاییکه مؤلف و نویسنده آنها تقریباً نامعلوم است، اگرچه در مورد آنان ظن و گمانهایی برده می‌شود.

سپس در تقدیس قبور اهل بیت، موسوی‌های ملقب به اثنی عشری از آنها تبعیت کرده و در مورد زیارت مَشاهِد و چگونگی زیارت و دعا خواندن بر سر قبور تصانیفی تدوین نمودند، و تصانیف خود را با سندهای باطل و ساختگی به ائمه‌ی اهل بیت ن نسبت دادند.

و بنده کتاب «الزیارات الکامله»، تألیف ابن قولویه[9] را مطالعه کرده و مطالب زیادی از این قبیل را در آن مشاهده نموده‌ام، و این کتاب به چاپ هم رسیده است.

هر کس میراث اسماعیلی‌ها و جنبش اخوان الصفا را مطالعه کند به آنچه گفتیم، بر می‌خورد، بنابراین حادثه‌ی عظیمی بوده و قبل از آنها مردم قبور و مردگان مدفون در آنها را شفیع و واسطه نمی‌گرفتند، ولی با غلبه‌ی جهل بر مردم – قبل از ظهور دولت فاطمی – بعضی از مردم دچار این فتنه شدند، و با ظهور دولت فاطمی مزارهایی بر پا و عقاید سرّی قبلی منتشر گردید.

در رساله‌ی چهل و دوم از مجموعه رسایل اخوان الصفا مطلبی آمده که این مسأله را روشن کرده و برهانی است بر این مسأله: مؤلف رساله در (4/19-21) می‌گوید:

(این به آن خاطر بود که قوم جاهلی که پیامبر (ص) به سوی آنان مبعوث شده بود بت می‌پرستیدند و معتقد بودند که با تعظیم بتها و سجود و انقیاد در برابرشان به خداوند تقرب حاصل می‌کنند در حالی که بتها، اجسام بی‌زبانی بودند که نه توان نطق داشتند، و نه قدرت احساس و تشخیص، و نه صورت و نه حرکت، و لذا خداوند رسولی را به سوی آنان فرستاد تا آنها را به چیزی راهنمایی کند که از این آیین هدایت یافته‌تر، استوارتر و برای تبعیت شایسته‌تر باشد.

ولی پیامبران (†) اگرچه بشرند ولی زنده و ناطق بوده و از علماء متمایز و با نفوس پاک خود به شکل [و سرشت] ملائکه در آمده‌اند و خدا را آنگونه که شایسته و حق معرفت اوست، می‌شناسند، بنابراین تقرب به خدا از طریق انبیاء و توسل به آنان شایسته‌تر و به هدایت نزدیکتر و انبیاء به اینکار محقّ‌ترند از بتهایی که گنگ بوده، نمی‌شنوند و نمی‌بینند و قادر بر رفع ضرر نیستند.

سپس بدان که ما در اینجا شروع و نقطه‌ی آغازین پرستش بتها را بازگو می‌کنیم: شروع پرستش بتها توسط امتها از پرستش ستارگان شروع شد و شروع پرستش ستارگان از بندگی ملائکه، و علت پرستش ملائکه تقرب به خداوند از طریق آنان و توسل به آنها بود.

و مبدأ این کار زمانی بود که حکمای اولیه با پاکی نفوس خود و صفای عقولشان دریافتند که جهان صانع حکیمی دارد، و این توفیق نتیجه‌ی تأمل در مصنوعات عجیب و تفکر در مخلوقات اعجاب برانگیز و توجه به این مخلوقات و بررسی آنها بود. با تحقق این هویت در درونشان به وحدانیت او اقرار کرده و او را به ربوبیت برگزیدند و پی بردند که [این خداوند] ملائکه‌ای دارد که برگزیده‌ی سایر مخلوقات و بندگان ناب اویند. به همین دلیل درصدد تقرب به خدا در آمده و به ملائکه توسل کرده و با تعظیم آنها جویای تقرب به خدا شدند، همچنانکه انسانهای روی زمین همین کار را می‌کنند و با توسل به نزدیکترین کسان پادشاه به او تقرب حاصل می‌کنند، بعضی از مردم از طریق توسل به اقارب، ندیمان، وزیران، کاتبان، فرماندهان و خواص پادشاه به او نزدیک می‌شوند، و برای تقرب به هر کس از نزدیکان پادشاه که برایشان ممکن باشد، توسل می‌کنند... .

به همین ترتیب حکماء و اهل دیانات و کسانی که خدا را شناخته، به او ایمان آورده و به وجودش اقرار کرده بودند، همین کار را کرده و درصدد تقرب و نزدیکی برآمدند، و هر یک به اندازه‌ی قدرت و توان خود و تا آنجا که اجتهادش یاری می‌کرد و در نفسش نقش بسته بود، به دنبال تقرب بودند.

وقتی این حکماء و خداپرستانِ خداشناس رفتند و نسلشان منقرض شد قومی دیگر جانشین آنها گردید که در علم و معرفت به پای آنها نمی‌رسیدند و فلسفه‌ی [این نوع] دینداری را نمی‌دانستند و دوست داشتند به سیره‌ی آنها اقتدا کنند و لذا بتهایی به شکل و صورت آنها ساخته و مجسمه‌هایی را تراشیدند، درست مثل همان کاری که نصاری در معابدشان کردند و اشکال و مجسمه‌هایی را از مسیح و روح القدس و جبرائیل و مریم (†) ساخته و به علاوه اَشکالی از تصرفات عیسی را به تصویر کشیدند تا به این طریق یاد و خاطره‌ی او و تصرفاتش را زنده نگه دارند.

سپس اخوان الصفای باطنی می‌گوید:

سپس، ای برادر! بدان که بعضی از مردم از طریق انبیاء و رسولان و ائمه و اوصیای آنان و یا از طریق اولیای الهی و صالحان و یا ملائکه مقرب و تعظیم این بزرگان و مساجدشان و بزرگداشت مشاهد آنان و اقتداء به آنها و افعالشان به خدا تقرب می‌جویند و می‌خواهند از طریق عمل به سفارشات و سنتهای این بزرگان به اندازه‌ی قدرت و توان خود و تا آنجا که برایشان ممکن بوده و اجتهادشان برسد و در نفوسشان نقش ببندد، تقرب حاصل کنند. ولی کسی که خداوند را آنگونه که شایسته است بشناسد به غیر از [اعمال] خود به کس دیگری توسل نمی‌کنند، و این درجه‌ی عارفانی است که اولیای خدا هستند.

ولی کسی که فهم و معرفت و حقیقتش قاصر باشد، راهی جز انبیاء برای رسیدن به خدا را ندارد، و کسی که فهم و معرفتش از درک انبیاء نیز قاصر باشد راهی جز امامان جانشین و اوصیای پیامبران برای رسیدن به خدا را ندارد و تنها از طریق پایبندی به آداب و رسوم آنان و رفتن به مساجد و مشاهدشان و دعا و نماز و روزه، استغفار و طلب مغفرت و رحمت در نزد قبورشان و در نزد مجسمه‌هایی از بت و صنم و امثال آن که به شکل آنها ساخته شده‌اند تا یادآور نشانه‌ها و و احوال آنها باشند، جز از این طریق نمی‌توانند به خداوند تقرب و نزدیکی حاصل کنند.

سپس، بدان که در هر حال کسی که چیزی را عبادت و از طریق شخصی به خداوند تقرب می‌جوید حالش بهتر است از کسی که هیچ دینی ندارد و هیچ تقربی حاصل نمی‌کند...) پایان کلام مؤلف رساله‌ای از رسایل اخوان الصفا.

این جماعات باطنی در اول قرن سوم ظهور کرده و در قرن چهارم رسایلی برای تثبیت مذهب خود نوشته و در بین مردم منتشر کردند. و در خفای کامل افکار [مردم جاهل] را در حماقت فرو بردند، و البته علمای اعلام این مطالب را انکار و رد کرده و صاحبان آن را تکفیر نمودند، همچنانکه ابن عقیل مؤلف «الفنون» و از علمای قرن پنجم یعنی معاصر با انتشار این مذاهب – بعد از سر کار آمدن دولت فاطمی - می‌گوید: (وقتی تکالیف بر جاهلان و فرومایگان سخت شد از حدود شریعت منحرف شده و به تعظیم حدودی پرداختند که خود آنرا برای خود وضع کرده بودند و با این کار از تحت فرمانروایی غیر خود رهایی یافته و کار برایشان سهل شده و به نظر من این اشخاص به [حدود شریعت] کافر شده‌اند و به کارهای [خلاف توحیدی روی آورده‌اند] از جمله: تعظیم قبور، درخواست طلب نیاز از مرده و نوشتن تمیمه در آنجا [که ای مولای من! این کار و آن کار را برایم بکن]، و یا مثل بندگان لات و عزی لباسهایشان را – به منظور تبرک – بر روی درخت [خاصی] می‌انداختند و ... .

 

 

 

 

              ایا الله اسما وصفات الله کافی نیست

 

 

واما يا اخ عبد السلام::

 الامام مالك بن انس ( رحمه الله ) قال : للخليفه المنصور لما حج وزار قبر النبي ( صلي الله عليه وسلم ) وسأل مالكا قائلا : يا ابا عبد الله استقبل القبله وادعو ام استقبل رسول الله ( صلي الله عليه وسلم ) و ادعو ؟فقال الامام مال : ولا تصرف وجهك عنه و هو وسيلتك و وسيله ابيك آدم الي الله تعالي ؟بل استقبل واستشفع به فيشفعه الله فيك .قال تعالي : ( و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤوك فاستغفرو الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما )

 

هذه الرواية ضعيفة أو موضوعة لأن في إسنادها من يتهم محمد بن حميد ومن تجهل حاله ونص أحمد أنه يستقبل القبلة ويجعل الحجرة عن يساره لئلا يستدبره وذلك بعد تحيته والسلام عليه فظاهر هذا أنه يقف للدعاء بعد السلام وذكر أصحاب مالك أنه يدعو مستقبلا القبلة يوليه ظهره وبالجملة فقد اتفق الأئمة على أنه إذا دعا لا يستقبل القبر وتنازعوا هل يستقبله عند السلام عليه أم لا ومن الحجة في ذلك ما روى ابن زبالة وهو في أخبار المدينة عن عمر بن هارون عن سلمة بن وردان وهما ساقطان قال رأيت أنس بن مالك يسلم على النبي صلى الله عليه و سلم ثم يسند ظهره إلى جدار القبر ثم يدعو وفي الحديث دليل على منع شد الرحال إلى قبره صلى الله عليه و سلم وإلى غيره من القبور والمشاهد لأن ذلك من اتخاذها أعيادا بل من أعظم الأسباب الإشراك بأصحابها كما وقع من عباد القبور الذين يشدون اليها الرحال وينفقون في ذلك الكثير من الأموال وليس لهم مقصود إلا مجرد الزيارة للقبور تبركا بتلك القباب والجدران فوقعوا في الشرك هذه المسألة التي أفتى فيها شيخ الإسلام اعني من سافر لمجرد زيارة قبور الأنبياء والصالحين ومشاهدهم ونقل فيها اختلاف العلماء في الإباحة والمنع فمن مبيح لذلك كأبي حامد الغزالي وأبي محمد المقدسي ومن مانع لذلك كابن بطة وابن عقيل وأبي محمد الجويني والقاضي عياض وهو قول الجمهور نص عليه مالك ولم يخالفه أحد من الأئمة وهو الصواب فقام عليه بعض المعاصرين له كالسبكي ونحوه فنسبه إلى إنكار الزيارة مطلقا وهو لم ينكر منها إلا ما كان بشد رحل كما أنكره جمهور العلماء قبله أوالزيارة التي يكون فيها دعاء الأموات والإستغاثة بهم في الملمات مع ما ينضم إلى ذلك من أنواع المنكرات ومما يدل على النهي عن شد الرحال إلى القبور ونحوها ما أخرجاه في الصحيحين عن أبي سعيد عن النبي صلى الله عليه و سلم قال لا تشد الرحال إلا إلى ثلاثة مساجد المسجد الحرام ومسجدي هذا والمسجد الأقصى  

منبع ([ شرح كتاب التوحيد - سليمان بن عبد الله ]

الكتاب : تيسير العزيز الحميد في شرح كتاب التوحيد

المؤلف : سليمان بن عبد الله بن محمد بن عبد الوهاب (یعنی: من اولاد شیخ محمد بن عبد الوهاب )

الناشر : مكتبة الرياض الحديثة - الرياض

عدد الأجزاء : 1)

 

وقال الامام بن تیمیه فی مجموعه فتاوی  :

وذكر القاضى عياض عن الحسن بن على قال‏:‏ إذا دخلت فسلم على النبى صلى الله عليه وسلم، فإن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال‏:‏ ‏(‏لا تتخذوا بيتى عيداً، ولا تتخذوا بيوتكم قبوراً، وصلوا على حيث كنتم، فإن صلاتكم تبلغنى حيث كنتم‏)‏‏.‏

يطلب منه الدعاء والشفاعة فى الدنيا عند قبره‏.‏

ومما يوهن هذه الحكاية أنه قال فيها‏:‏ ‏(‏ولم تصرف وجهك عنه وهو وسيلتك ووسيلة أبيك آدم إلى الله يوم القيامة‏)‏ إنما يدل على أنه يوم القيامة تتوسل الناس بشفاعته، وهذا حق كما تواترت به الأحاديث، لكن إذا كان الناس يتوسلون بدعائه وشفاعته يوم القيامة كما كان أصحابه يتوسلون بدعائه وشفاعته فى حياته، فإنما ذاك طلب لدعائه وشفاعته، فنظير هذا ـ لو كانت الحكاية صحيحة ـ أن يطلب منه الدعاء والشفاعة فى الدنيا عند قبره‏.‏
ومعلوم أن هذا لم يأمر به النبى صلى الله عليه وسلم ولا سنه لأمته، ولا فعله أحد من الصحابة والتابعين لهم بإحسان، ولا استحبه أحد من أئمة المسلمين لا مالك ولا غيره من الأئمة، فكيف يجوز أن ينسب إلى مالك مثل هذا الكلام الذى لا يقوله إلا جاهل لا يعرف الأدلة الشرعية ولا الأحكام المعلومة أدلتها الشرعية، مع علو قدر مالك وعظم فضيلته وإمامته، وتمام رغبته فى اتباع السنة وذم البدع وأهلها ‏؟‏ وهل يأمر بهذا أو يشرعه إلا مبتدع ‏؟‏ فلو لم يكن عن مالك قول يناقض هذا، لعلم أنه لا يقول مثل هذا‏.‏
ثم قال فى الحكاية‏:‏ ‏[‏استقبله واستشفع به فيشفعك اللّه‏]‏ والاستشفاع به معناه فى اللغة‏:‏ أن يطلب منه الشفاعة كما يستشفع الناس به يوم القيامة، وكما كان أصحابه يستشفعون به‏.‏ ومنه الحديث الذى فى السنن أن أعرابياً قال‏:‏ يا رسول الله، جهدت الأنفس وجاع العيال، وهلك المال، فادع اللّه لنا، فإنا نستشفع بالله عليك، ونستشفع بك على اللّه‏.‏ فسبح رسول اللّه صلى الله عليه وسلم حتى عرف ذلك فى وجوه أصحابه وقال‏:‏ ‏(‏ويحك أتدرى ما تقول ‏؟‏ شأن الله أعظم من ذلك، إنه لا يستشفع به على أحد من خلقه‏)‏، وذكر تمام الحديث‏.‏
فأنكر قوله‏:‏ ‏[‏نستشفع باللّه عليك‏]‏ ومعلوم أنه لا ينكر أن يسأل المخلوق باللّه أو يقسـم عليه باللّه، وإنما أنكـر أن يكون الله شـافعاً إلى المخلوق؛ ولهـذا لم ينكـر قولـه‏:‏ ‏(‏نستشفع بك على اللّه‏)‏ فإنه هو الشافع المشفع‏.‏
وهم ـ لو كانت الحكاية صحيحة ـ إنما يجيئون إليه لأجل طلب شفاعته صلى الله عليه وسلم؛ ولهذا قال فى تمام الحكاية‏:‏ ‏{ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ }‏ الآية ‏[‏النساء‏:‏ 64‏]‏، وهؤلاء إذا شرع لهم أن يطلبوا منه الشفاعة والاستغفار بعد موته، فإذا أجابهم فإنه يستغفر لهم، واستغفاره لهم دعاء منه وشفاعة أن يغفر الله لهم‏.‏
وإذا كان الاستشفاع منه طلب شفاعته فإنما يقال فى ذلك‏:‏ ‏[‏استشفع به فيشفعه الله فيك‏]‏ لا يقال‏:‏ فيشفعك الله فيه‏.‏ وهذا معروف الكلام ولغة النبى صلى الله عليه وسلم وأصحابه وسائر العلماء يقال‏:‏ شفع فلان فى فلان فشفع فيه‏.‏فالمشفع الذى يشفعه المشفوع إليه هو الشفيع المستشفع به، لا السائل الطالب من غيره أن يشفع له، فإن هذا ليس هو الذى شفع، فمحمد صلى الله عليه وسلم هو الشفيع المشفع، ليس المشفع الذى يستشفع به‏.‏ ولهذا يقول فى دعائه‏:‏ يا رب شفعنى، فيشفعه اللّه، فيطلب من الله سبحانه أن يشفعه لا أن يشفع طالبى شفاعته، فكيف يقول‏:‏ واستشفع به فيشفعك الله ‏؟‏ وأيضا فإن طلب شفاعته ودعائه واستغفاره بعد موته وعند قبره، ليس مشروعا عند أحد من أئمة المسلمين، ولا ذكر هذا أحد من الأئمة الأربعة وأصحابهم القدماء، وإنما ذكر هذا بعض المتأخرين؛ ذكروا حكاية عن العتبى أنه رأى أعرابياً أتى قبره وقرأ هذه الآية، وأنه رأى فى المنام أن الله غفر له‏.‏ وهذا لم يذكره أحد من المجتهدين من أهل المذاهب المتبوعين، الذين يفتى الناس بأقوالهم، ومن ذكرها لم يذكر عليها دليلاً شرعيا‏.‏
ومعلوم أنه لو كان طلب دعائه وشفاعته واستغفاره عند قبره مشروعا، لكان الصحابة والتابعون لهم بإحسان أعلم بذلك وأسبق إليه من غيرهم، ولكان أئمة المسلمين يذكرون ذلك، وما أحسن ما قال مالك‏:‏ ‏(‏لا يصلح آخر هذه الأمة إلا ما أصلح أولها‏)‏ قال‏:‏ ولم يبلغنى عن أول هذه الأمة وصدرها أنهم كانوا يفعلون ذلك‏.‏
فمثل هذا الإمام كيف يشرع دينا لم ينقل عن أحد السلف، ويأمر الأمة أن يطلبوا الدعاء والشفاعة والاستغفار ـ بعد موت الأنبياء والصالحين ـ منهم عند قبورهم، وهو أمر لم يفعله أحد من سلف الأمة ‏؟‏
ولكن هذا اللفظ الذى فى الحكاية يشبه لفظ كثير من العامة الذين يستعملون لفظ الشفاعة فى معنى التوسل، فيقول أحدهم‏:‏ اللهم إنا نستشفع إليك بفلان وفلان أى نتوسل به‏.‏ويقولون لمن توسل فى دعائه بنبى أو غيره‏:‏ ‏[‏قد تشفع به‏]‏ من غير أن يكون المستشفع به شفع له ولا دعا له، بل وقد يكون غائباً لم يسمع كلامه ولا شفع له، وهذا ليس هو لغة النبى صلى الله عليه وسلم وأصحابه وعلماء الأمة، بل ولا هو لغة العرب، فإن الاستشفاع طلب الشفاعة‏.‏ والشافع هو الذى يشفع السائل فيطلب له ما يطلب من المسؤول المدعو المشفوع إليه‏.‏
وأما الاستشفاع بمن لم يشفع للسائل ولا طلب له حاجة بل وقد لا يعلم بسؤاله، فليس هذا استشفاعاً لا فى اللغة ولا فى كلام من يدرى ما يقول‏:‏ نعم هذا سؤال به ودعاؤه ليس هو استشفاعاً به‏.‏ولكن هؤلاء لما غيروا اللغة ـ كما غيروا الشريعة ـ وسموا هذا استشفاعاً أى سؤالا بالشافع صاروا يقولون‏:‏ ‏[‏استشفع به فيشفعك‏]‏ أى يجيب سؤالك به، وهذا مما يبين أن هذه الحكاية وضعها جاهل بالشرع واللغة وليس لفظها من ألفاظ مالك‏.‏
نعم، قد يكون أصلها صحيحا، ويكون مالك قد نهى عن رفع الصوت فى مسجد الرسول اتباعاً للسنة، كما كان عمر ينهى عن رفع الصوت فى مسجده، ويكون مالك أمر بما أمر اللّه به من تعزيره وتوقيره ونحو ذلك مما يليق بمالك أن يأمر به‏.‏
ومن لم يعرف لغة الصحابة التى كانوا يتخاطبون بها ويخاطبهم بها النبى صلى الله عليه وسلم وعادتهم فى الكلام، وإلا حرف الكلم عن مواضعه، فإن كثيراً من الناس ينشأ على اصطلاح قومه وعادتهم فى الألفاظ، ثم يجد تلك الألفاظ فى كلام اللّه أو رسوله أو الصحابة، فيظن أن مراد اللّه أو رسوله أو الصحابة بتلك الألفاظ ما يريده بذلك أهل عادته واصطلاحه، ويكون مراد اللّه ورسوله والصحابة خلاف ذلك‏.‏
وهذا واقع لطوائف من الناس من أهل الكلام والفقه والنحو والعامة وغيرهم، وآخرون يتعمدون وضع ألفاظ الأنبياء وأتباعهم على معان أخر مخالفة لمعانيهم، ثم ينطقون بتلك الألفاظ مريدين بها ما يعنونه هم، ويقولون‏:‏ إنا موافقون للأنبياء ‏!‏ وهذا موجود فى كلام كثير من الملاحدة المتفلسفة والإسماعيلية ومن ضاهاهم من ملاحدة المتكلمة والمتصوفة، مثل من وضع ‏[‏المحدث‏]‏ و‏[‏المخلوق‏]‏ و ‏[‏المصنوع‏]‏ على ماهو معلول وإن كان عنده قديماً أزلياً، ويسمى ذلك ‏[‏الحدوث الذاتى‏]‏ ثم يقول‏:‏ نحن نقول‏:‏ إن العالم محدث، وهو مراده‏.‏ومعلوم أن لفظ المحدث بهذا الاعتبار ليس لغة أحد من الأمم، وإنما المحدث عندهم ما كانوا بعد أن لم يكن‏.‏
و........

[ مجموع الفتاوى - ابن تيمية ]

الكتاب : مجموع الفتاوى

المؤلف : أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني أبو العباس

عدد الأجزاء : 35

 

واما ایه

 قال الامام طبری

وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا (64) النساء

 

القول في تأويل قوله : { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا (64) }

قال أبو جعفر: يعني بذلك جل ثناؤه: ولو أن هؤلاء المنافقين = الذين وصف صفتهم في هاتين الآيتين، الذين إذا دعوا إلى حكم الله وحكم رسوله صدّوا صدودًا =،"إذ ظلموا أنفسهم"، باكتسابهم إياها العظيم من الإثم في احتكامهم إلى الطاغوت، وصدودهم عن كتاب الله وسنة رسوله إذا دعوا إليها ="جاؤوك"، يا محمد، حين فعلو ما فعلوا من مصيرهم إلى الطاغوت راضين بحكمه دون حكمك، جاؤوك تائبين منيبين، فسألوا الله أن يصفح لهم عن عقوبة ذنبهم بتغطيته عليهم، وسأل لهم اللهَ رسولهُ صلى الله عليه وسلم مثل ذلك. وذلك هو معنى قوله:"فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول".

* * *

= وأما قوله:"لوجدوا الله توابًا رحيمًا"، فإنه يقول: لو كانوا فعلوا ذلك فتابوا من ذنبهم ="لوجدوا الله توابًا"، يقول: راجعًا لهم مما يكرهون إلى ما يحبون (1) ="رحيمًا" بهم، في تركه عقوبتهم على ذنبهم الذي تابوا منه.

* * *

وقال مجاهد: عُنِي بذلك اليهوديُّ والمسلم اللذان تحاكما إلى كعب بن الأشرف.

9907 - حدثني محمد بن عمرو قال، حدثنا أبو عاصم، عن عيسى، عن ابن أبي نجيح، عن مجاهد في قول الله:"ظلموا أنفسهم" إلى قوله:"ويسلموا تسليما"، قال: إن هذا في الرجل اليهودي والرجل المسلم اللذين تحاكما إلى كعب بن الأشرف.

* * *

__________

(1) انظر تفسير"الاستغفار" و"التوبة" فيما سلف من فهارس اللغة.

 

 

قال الامام فخر:

مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا (64)

 

قوله تعالى : { وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ الله } واعلم أنه تعالى لما أمر بطاعة الرسول في قوله : { وَأَطِيعُواْ الرسول وَأُوْلِى الامر مِنْكُمْ } ثم حكى ان بعضهم تحاكم الى الطاغوت ولم يتحاكم الى الرسول ، وبين قبح طريقه وفساد منهجه ، رغب في هذه الآية مرة أخرى في طاعة الرسول فقال : { وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ الله } وفي الآية مسائل :

المسألة الأولى : قال الزجاج كلمة «من» ههنا صلة زائدة ، والتقدير : وما أرسلنا رسولا ، ويمكن أن يكون التقدير : وما أرسلنا من هذا الجنس أحدا الا كذا وكذا ، وعلى هذا التقدير تكون المبالغة أتم .

المسألة الثانية : قال أبو علي الجبائي : معنى الآية : وما أرسلت من رسول إلا وأنا مريد أن يطاع ويصدق ولم أرسله ليعصى . قال : وهذا يدل على بطلان مذهب المجبرة لانهم يقولون : انه تعالى أرسل رسلا لتعصى ، والعاصي من المعلوم أنه يبقى على الكفر ، وقد نص الله على كذبهم في هذه الآية ، فلو لم يكن في القرآن ما يدل على بطلان قولهم إلا هذه الآية لكفى ، وكان يجب على قولهم أن يكون قد أرسل الرسل ليطاعوا وليعصوا جميعا ، فدل ذلك على أن معصيتهم للرسل غير مرادة لله ، وأنه تعالى ما أراد ألا أن يطاع .

واعلم أن هذا الاستدلال في غاية الضعف وبيانه من وجوه : الأول : ان قوله : { إلاَّ لِيُطَاعَ } يكفي في تحقيق مفهومه أن يطيعه مطيع واحد في وقت واحد ، وليس من شرط تحقق مفهومه أن يطيعه جميع الناس في جميع الاوقات ، وعلى هذا التقدير فنحن نقول بموجبه : وهو أن كل من أرسله الله تعالى فقد أطاعه بعض الناس في بعض الاوقات ، اللهم الا أن يقال : تخصيص الشيء بالذكر يدل على نفي الحكم عما عداه ، الا أن الجبائي لا يقول بذلك ، فسقط هذا الاشكال على جميع التقديرات . الثاني : لم لا يجوز أن يكون المراد به ان كل كافر فانه لا بد وأن يقربه عند موته ، كما قال تعالى : { وَإِن مّنْ أَهْلِ الكتاب إِلاَّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ } [ النساء : 159 ] أو يحمل ذلك على ايمان الكل به يوم القيامة ، ومن المعلوم أن العلم بعدم الطاعة مع وجود الطاعة متضادان ، والضدان لا يجتمعان ، وذلك العلم ممتنع العدم ، فكانت الطاعة ممتنعة الوجود ، والله عالم بجميع المعلومات ، فكان عالما بكون الطاعة ممتنعة الوجود ، والعالم بكون الشيء ممتنع الوجود لا يكون مريداً له ، فثبت بهذا البرهان القاطع أن يستحيل أن يريد الله من الكافر كونه مطيعاً ، فوجب تأويل هذه اللفظة وهو أن يكون المراد من الكلام ليس الارادة بل الأمر ، والتقدير : وما أرسلنا من رسول إلا ليؤمر الناس بطاعته ، وعلى هذا التقدير سقط الاشكال .

الكتاب : مفاتيح الغيب

المؤلف : أبو عبد الله محمد بن عمر بن الحسن بن الحسين التيمي الرازي الملقب بفخر الدين الرازي

 [ الكتاب مرقم آليا غير موافق للمطبوع  ]

 

ابـــــــــن کــــــثــــــــیـــــــــــــــــــــــــــر

در اینجا ان قضیه را که شما میگوید اورده ولی گویا پا ورقی ان را نگاه نکردید

وقد ذكر جماعة منهم: الشيخ أبو نصر بن الصباغ في كتابه "الشامل" الحكاية المشهورة عن لعُتْبي، قال: كنت جالسا عند قبر النبي صلى الله عليه وسلم، فجاء أعرابي فقال: السلام عليك يا رسول الله، سمعت الله يقول: { وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا } وقد جئتك مستغفرا لذنبي مستشفعا بك إلى ربي ثم أنشأ يقول:

يا خيرَ من دُفنَت بالقاع (1) أعظُمُه ... فطاب منْ طيبهنّ القاعُ والأكَمُ ...

نَفْسي الفداءُ لقبرٍ أنت ساكنُه ... فيه العفافُ وفيه الجودُ والكرمُ ...

ثم انصرف الأعرابي فغلبتني عيني، فرأيت النبي صلى الله عليه وسلم في النوم فقال: يا عُتْبى، الحقْ الأعرابيّ فبشره أن الله قد غفر له (2) .

__________

(1) في أ: "في القاع".

(2) ذكر هذه الحكاية النووي في المجموع (8/217) وفي الإيضاح (ص498)، وزاد البيتين التاليين: أنت الشفيع الذي ترجى شفاعته ... على الصراط إذا ما زلت القدم

وصاحباك فلا أنساهما أبدا ... مني السلام عليكم ما جرى القلم

وساقها بقوله: "ومن أحسن ما يقول: ما حكاه أصحابنا عن العتبي مستحسنين له ثم ذكرها بتمامها"، وابن كثير هنا لم يروها ولم يستحسنها بل نقلها كما نقل بعض الإسرائيليات في تفسيره، وهي حكاية باطلة، وقصة واهية، استدل بها بعض الناس بجواز التوسل بالرسول صلى الله عليه سلم بعد وفاته، والرد عليها بأربعة أمور ذكرها الشيخ الفاضل صالح آل الشيخ في كتابه: "هذه مفاهيمنا" (ص76).

أولا: ما دام أنها ليست من سنة الرسول صلى الله عليه وسلم ولا فعل خلفائه الراشدين، وصحابته المكرمين، ولا من فعل التابعين، والقرون المفضلة، وإنما هي مجرد حكاية عن مجهول نقلت بسند ضعيف، فكيف يحتج بها في عقيدة التوحيد، الذي هو أصل الأصول، وكيف يحتج بها وهي تعارض الأحاديث الصحيحة التي نهي فيها عن الغلو في القبور، والغلو في الصالحين عموما، وعن الغلو في قبره، والغلو فيه صلى الله عليه وسلم خصوصا، وأما من نقلها من العلماء أو استحسنها فليس ذلك بحجة تعارض بها النصوص الصحيحة وتخالف من أجلها عقيدة السلف، فقد يخفى على بعض العلماء ما هو واضح لغيرهم، وقد يخطئون في نقلهم ورأيهم، وتكون الحجة مع من خالفهم.

وما دمنا قد علمنا طريق الصواب، فلا شأن لنا بما قاله فلان أو حكاه فلان، فليس ديننا مبنيا على الحكايات والمنامات، وإنما هو مبني على البراهين الصحيحة.

ثانيا: قد تخفى بعض المسائل والمعاني على من خلع الأنداد، وتبرأ من الشرك وأهله، كما قال بعض الصحابة: "اجعل لنا ذات أنواط كما لهم ذات أنواط" فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: "الله أكبر، إنها السنن، قلتم والذي نفسي بيده ما قاله أصحاب موسى: (اجعل لنا إلها كما لهم آلهة)" حديث صحيح.

والحجة في هذا: أن هؤلاء الصحابة، وإن كانوا حديثي عهد بكفر، فهم دخلوا في الدين بلا إله إلا الله، وهي تخلع الأنداد، وأصناف الشرك، وتوحد المعبود، فمع ذلك ومع معرفة قائليها الحقة بمعنى لا إله إلا الله، خفي عليهم بعض المسائل من أفرادها، وإنما الشأن أنه إذا وضح الدليل، وأبينت الحجة، فيجب الرجوع إليها والتزامها، والجاهل قد يعذر، كما عذر أولئك الصحابة في قولهم: "اجعل لنا ذات أنواط"، وغيرهم من العلماء أولى باحتمال أن يخفى عليهم بعض المسائل ولو في التوحيد والشرك.

ثالثا: كيف يتجاسر أحد أن يعارض نصوص كتاب الله وسنة رسوله صلى الله عليه وسلم بقول حكاه حاك مستحسنا له، والله سبحانه يقول: (فليحذر الذين يخالفون عن أمره أن تصيبهم فتنة أو يصيبهم عذاب أليم) [النور: 63].

قال الإمام أحمد: عجبت لقوم عرفوا الإسناد وصحته، يذهبون إلى رأي سفيان، والله تعالى يقول: (فليحذر الذين يخالفون عن أمره أن تصيبهم فتنة) أتدري ما الفتنة؟.

الفتنة: الشرك لعله إذا رد بعض قوله أن يقع في قلبه شيء من الزيغ فيهلك. رواه عن أحمد الفضل بن زياد وأبو طالب، ولعله في كتاب "طاعة الرسول صلى الله عليه وسلم" لأحمد رحمه الله.

فطاعة رسول الله صلى الله عليه وسلم مقدمة على طاعة كل أحد، وإن كان خير هذه الأمة أبا بكر وعمر، كما قال ابن عباس: يوشك أن تنزل عليكم حجارة من السماء أقول: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم وتقولون: قال أبو بكر وعمر.

فكيف لو رأى ابن عباس هؤلاء الناس الذين يعارضون السنة الثابتة، والحجة الواضحة بقول أعرابي في قصة العتبى الضعيفة المنكرة.

إن السنة في قلوب محبيها أعظم وأغلى من تلك الحجج المتهافتة، التي يدلي بها صاحب المفاهيم البدعية، تلك المفاهيم المبنية على المنامات والمنكرات، فاعجب لهذا، وجرد المتابعة لرسول الله صلى الله عليه وسلم، وحذار ثم حذار من أن ترد الأحاديث الصحيحة وتؤمن بالأخبار الباطلة الواهية، فيوشك بمن فعل ذلك أن يقع في قلبه فتنة فيهلك.

رابعا: ما من عالم إلا ويرد عليه في مسائل اختارها إما عن رأي، أو عن ضعف حجة، وهم معذورون قبل إيضاح المحجة بدلائلها، ولو تتبع الناس شذوذات المجتهدين ورخصهم، لخرجوا عن دين الإسلام إلى دين آخر، كما قيل: من تتبع الرخص تزندق، ولو أراد مبتغ الفساد والعدول عن الصراط أن يتخذ له من رخصهم سلما يرتقي به إلى شهواته لكان الواجب على الحاكم قمعه وصده، وتعزيره، كما هو مشهور في فقه الأئمة الأربعة، وغيرهم.

وما ذكر ففيه أن من أحال لتبرير جرمه على قول عالم، عُلم خطؤه فيه أنه يقبل منه ولا يؤخذ بالعتاب.

اللهم احفظ علينا ديننا، وتوحيدنا.

منابع :

الكتاب : تفسير القرآن العظيم

المؤلف : أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير القرشي الدمشقي [ 700 -774 هـ ]

المحقق :  سامي بن محمد سلامة

الناشر : دار طيبة للنشر والتوزيع

الطبعة : الثانية 1420هـ - 1999 م

عدد الأجزاء : 8

مصدر الكتاب : موقع مجمع الملك فهد لطباعة المصحف الشريف

 

وهمین پا ورقی بس است

 

 

 

 

 



[1]- شاذ: یعنی مخالف نصی قویتر از خودش باشد. مترجم.

[2]- معلل: یعنی علت و عارضه‌ای که در حدیث وجود دارد ولی در ظاهر آن نمایان نیست و جز با تتبع و مهارت فراوان نمی‌توان به آن پی برد. مترجم.

[3] - امام ابوحنیفه و محمد بن حسن مکروه می‏دانند که انسان در دعایش بگوید: «اللهم إنّی أسألک بمقعد العزّ من عرشک» چون نصی که به آن اذن داده باشد وجود ندارد. ولی ابویوسف به خاطر آگاه بودنش بر وجود نصی از سنت در این مورد آن را جایز می‏داند و آن این است که پیامبر (ص) در دعایش می‏فرمود: «اللهم إنی أسألک بمعاقد العز من عرشک و منتهی الرحمة من کتابک»... این حدیث را بیهقی در کتاب الدعوات الکبیرة کما فی البیانه 9/382 آن را تخریج نموده است، نصب الرایه، 4/272 و در اسنادش سه جرح وجود دارد:

1- داوود بن أبی عاصم آن را از ابن مسعود نشنیده است.

2- عبدالملک بن جریح مدلس است و روایتش مرسل است.

3- عمر بن هارون متهم به کذب است و به همین خاطر ابن الجوزی در النبایة 9/382 می‏گوید: (این حدیث بدون شک موضوع است و اسنادش همان طور که می‏بینی محیط است.

تهذیب التهذیب 3/189، 6/405، 7/501 و تقریب التهذیب 1/502.

[4] - التوسل و الوسیله، ص82، شرح الفقه الأکبر ص198.

[5] - امام ابوحنیفه و محمد بن حسن مکروه می‏دانند که انسان در دعایش بگوید: «اللهم إنّی أسألک بمقعد العزّ من عرشک» چون نصی که به آن اذن داده باشد وجود ندارد. ولی ابویوسف به خاطر آگاه بودنش بر وجود نصی از سنت در این مورد آن را جایز می‏داند و آن این است که پیامبر (ص) در دعایش می‏فرمود: «اللهم إنی أسألک بمعاقد العز من عرشک و منتهی الرحمة من کتابک»... این حدیث را بیهقی در کتاب الدعوات الکبیرة کما فی البیانه 9/382 آن را تخریج نموده است، نصب الرایه، 4/272 و در اسنادش سه جرح وجود دارد:

1- داوود بن أبی عاصم آن را از ابن مسعود نشنیده است.

2- عبدالملک بن جریح مدلس است و روایتش مرسل است.

3- عمر بن هارون متهم به کذب است و به همین خاطر ابن الجوزی در النبایة 9/382 می‏گوید: (این حدیث بدون شک موضوع است و اسنادش همان طور که می‏بینی محیط است.

تهذیب التهذیب 3/189، 6/405، 7/501 و تقریب التهذیب 1/502.

[6] - التوسل و الوسیله، ص82، شرح الفقه الأکبر ص198.

[7] - الدر المختار مع حاشیة رد المختار، 6/396-397.

[8]- ترجمه عبارت «بعض الثوابت» می‌باشد.

[9]- این شخص همان ابوالقاسم جعفر بن محمد، متوفی 367 ه‍. بوده و این کتاب در سال 1256 ه‍. ق در نجف چاپ سنگی شده است.



توسل بجاه در محکمه قران وسنت1

sgاللهم بجاه نبيك اسقنا ثم أصبحوا يقولون بعد وفاته صلى الله عليه وسلم : اللهم بجاه العباس اسقنا لأن مثل هذا دعاء مبتدع ليس له أصل في الكتاب ولا في السنة ولم يفعله أحد من السلف الصالح رضوان   ص41 التوسل لشيخ الباني

(توسل بجاه درقران وسنت هیچ اصلي ندارد اگر اصحاب رسول الله میدانستند که توسل به جاه درست است هرگز از عباس طلب دعا نمی کردند  وبه سوی قبر رسول الله میرفتند)

 

 

اگر مراد این است که ذات انبیاء و صالحان به خاطر منزلت و احترامشان در نزد پروردگار می‌توانند وسیله – برای رسیدن به خدا – قرار بگیرند برداشتی نادرست و کلامی بی‌پایه است زیرا خداوند پیروی از انبیاء و صالحان، تصدیق آنان، و اتباع از هدایت آنان و جهاد به منظور نصرت حقیقت را مایه‌ی نزدیک شدن به خدا قرار داده، و این را یکی از وسایل مشروع برای تقرب به خود شمرده که جایز است قبل از درخواست و دعا عنوان گردد، و ذات این بندگان نیکوکار وسیله تقرب به خدا نیست همچنانکه حرمت و منزلت ایشان وسیله این کار نمی‌باشد.

توسل به دعای این افراد صالح تنها به هنگام زنده بودنشان مشروعیت دارد

 و اگر مراد از آن جمله شما مجمل معنی زیر است: وسائلی از قبیل اعمال صالح خود شخص و ... به خاطر حرمت در نزد خدا می‌توانند وسیله تقرب قرار بگیرند، این تبعیت از سنت صحیح بوده، کلامی درست و مطابق حقیقت می‌باشد

 

علامه شنقیطی در تفسیر خود، 2/98 می‌گوید: وسیله در حقیقت همان معنی را دارد که عموم علماء بیان کرده‌اند و آن اینکه: وسیله یعنی تقرب به خدا از طریق اخلاص در عبادت، مطابق با سنت رسول اکرم (ص). و تفسیر ابن عباس از آیه نیز داخل در همین معناست زیرا دعا و زاری برای طلب نیازمندی‌ها از بزرگترین انواع عباداتی است که وسیله‌ای برای نیل به رضایت و رحمت خدا محسوب می‌شود.

بنابراین بر هر شخص مکلفی واجب است بداند راه رسیدن به رضای خدا، بهشت و رحمت الهی پیروی از رسول اکرم (ص) می‌باشد، و هر کس از این مسیر منحرف شود راه را گم می‌کند: ﮋﭩ ﭪ  ﭫ ﭬ ﭭ ﭮﭯ ﭰ ﭱ ﭲ ﭳ ﭴ ﮊ (النساء: ١٢٣).

«نه به آرزوهای شما و نه به آرزوهای اهل کتاب است. هر کس کار بدی بکند در برابر آن کیفر داده می‌شود»). پایان کلام شنقیطی.

 

وسیله را به شیخ خود تفسیر کرده‌اند که واسطه‌ای بین خدا و بندگانش می‌باشد. و این به بازیچه گرفتن کتاب خدا بوده و قرار دادن واسطه بین خدا و بندگانش از اصول کفر می‌باشد، همچنانکه در آیاتی به این مطلب تصریح شده است: ﮋ ﮐ ﮑ ﮒ ﮓ  ﮔ    ﮕ ﮖ ﮊ (الزمر: ٣).

 

بنابراین بر هر شخص مکلفی واجب است بداند راه رسیدن به رضای خدا، بهشت و رحمت الهی پیروی از رسول اکرم (ص) می‌باشد، و هر کس از این مسیر منحرف شود راه را گم می‌کند

 

ﮋﯩﯪﯫﯬﯭﯮﮊ  (البقره: ١٨٦) .

«و هنگامی که بندگانم از تو درباره‌ی من بپرسند، (بگو:) من نزدیکم».

اگر چنین است چرا باید از اصل عدول و به ذات، جاه و مقام مردگان و الفاظ جدید دیگر توسل بجوییم؟! هیچ کس از  الله مهربانتر به ما نیست  ولو اینه رسول الله (ص) باشد

 

ما میگوییم که خود لفض یا رسول الله شرک است ولی بعضی ها پرچم بلند کرده ومیگویند نه واسطه است ونیت الله است ما گویم  در لفظ یا رسول الله چه کلامی به عنوان  بجاه وجود دارد

: ﮋﯓﯔ ﯕ ﯖ ﯗ ﯘ ﯙ  ﯚ ﯛﯜ ﯝ ﯞ ﯟﯠ  ﮊ

قرطبی در تفسیر خود، 2/57 می‌گوید: این آیه بیانگر دو مطلب است.

اول: پرهیز از استعمال الفاظی که توهم معنی ناپسند را بهمراه دارند.

دوم: تمسک به سد ذرایع و حمایت از این قاعده.

باید تأمل کرد، صحابه‌ای که در اراده معنی تمسخر و ناپسند از همه دورترند از استعمال این واژه منع شدند چرا که واژه محتمل دو معنی بود و در اینجا خداوند برای استعمال این واژه خلوص نیت را کافی ندانسته و لذا از استعمالش نهی کرده است.

 

 

از دیدگاه سلف صالح هیچ اختلافی بر سر این مطلب وجود ندارد که توسل به ذات اشخاص و نیز توسل به اعمال مردگان غیرمشروع بوده و دعا با آن جایز نیست، به این دلیل که چنین مطلبی از هیچیک از آنها به نقل صحیحی روایت نشده است که به یکی از خلفای چهارگانه و یا یکی از عشرة مبشره یا یکی از اصحاب بدر توسل کرده باشد وجود دارد یانه (توسل اصحاب به ذات هم ویا  به رسول الله بعد فوتش  اگر دارد بیاورید) و ما باید مطابق با فهم و عمل آنان رفتار کنیم که این راه نجات و منهج أهل سنت می‌باشد و کسی که راهی غیر آن بجوید از اهل سنت نبوده و از پیروی ایشان بهره نبرده است.

 

یقینا این کار بدعت بوده و صحابه و تابعین آن را انجام نداده‌اند

 

همچنانکه ابوداود، ترمذی و غیره با سند صحیح از نعمان بن بشیر روایت کرده‌اند که پیامبر (ص) فرمودند: «دعا همان عبادت است».

 

جمله‌ی «به رسول الله ؛ ابوبکر، عمر و اولیا  ... توسل می‌کنم» جمله‌ای نادرست و اشتباه محض است که از بدفهمی ناشی می‌شود، و منشأ آن باور به این مطلب است که هر چیزی که به آن توسل شود وسیله قرار می‌گیرد و این اشتباه است زیرا هر کسی بگوید: «به ابوبکر توسل می‌کنم» بین دو ذات [خود و ابوبکر] ارتباط و اتصالی ایجاد کرده که به هیچ طریق ممکن نیست و هیچ وجه مشترکی که آنها را با هم جمع کند وجود ندارد، وجه مشترکی مثل حب صحابه (ن) مثلاً باید بگوید: پروردگارا من به دوستیم نسبت به ابوبکر، عمر و ... به تو توسل می‌کنم و این کار پسندیده و مشروع است ولی توسل به ذات اشخاص گفتن جمله‌ای بی‌معنا و نامفهوم می‌باشد.

 

 

سوال  از شما  : در قران تمام دعا ها با ربنا یا الهم شروع شده هیچ دعائی مبنی بر اللهم انی اسالک بحق فلان ...فلان وجود ندارد ایا این دلیل واضحی بر مردود بودن توسل به جاه و.. نیست

 

ﮊ (آل عمران: ٥٣) .

«پروردگارا! به آنچه نازل كرده‏اى، ايمان آورديم و از فرستاده (تو) پيروى نموديم; ما را در زمره گواهان بنويس!».

و باز می‌فرماید: ﮋﯙ ﯚ ﯛ ﯜ ﯝ ﯞ ﯟ   ﯠ ﯡ ﯢﯣ ﯤ ﯥ ﯦ ﯧ ﯨ ﯩ   ﯪ ﯫ ﯬ ﯭ ﯮ ﮊ (آل عمران: ١٩٣).

«پروردگارا! ما صداى منادى (تو) را شنيديم كه به ايمان دعوت مى‏كرد كه: به پروردگار خود، ايمان بياوريد! و ما ايمان آورديم; پروردگارا! گناهان ما را ببخش! و بديهاى ما را بپوشان! و ما را با نيكان (و در مسير آنها) بميران».

 

 و.....

صحابه از توسل، توسل به دعا را استنباط کرده‌اند و نه توسل به ذات اشخاص را. به همین علت عمر (س) به دعای عباس، عموی پیامبر (ص)، توسل کرده و از توسل به ذات پیامبر (ص) که مدفون بود دوری جست در حالی که درجه و مرتبه‌ی عباس پایین‌تر از مقام نبوت بود. بنابراین فهم آنان مشروعیت دارد و باید از آن تبعیت کرد.  اقای عبدالسلام چر ا به ذات رسول الله توسل نکرد ایا مقام بن  عباس از رسول الله بیشتر بود اگر بگویند بله که کفر است اگر گویند نه پس توسل به جاه هم مردود خواهد شد

 

شهاب الدین آلوسی در «روح المعانی»، 6/113 می‌گوید: اگر آنان کوچکترین راه و کمترین توجیهی برای توسل به قبر پیامبر (ص) می‌یافتند محال بود به عباس توسل کنند،

و از آنجا که آنان سابقین اولین هستند و به خدا و رسول و حقوق خدا و رسول از همه آگاهترند و محدوده‌ی دعای مشروع را از همه بهتر می‌شناسند، با این وجود وقتی دچار مخمصه شده و می‌خواستند سختی‌ها رفع گردند و آسان شوند و باران ببارد و نیاز شدید به باران داشتند در این هنگام به دعای عباس توسل جستند، و نه ذات پیامبر (ص). این خود دلیل واضحی است که تنها راه آنان مشروعیت دارد و لاغیر.

 

 

 سوال:  به فرض درستی توسل به ذات اشخاص می‌پرسیم، آیا توسل به ذات اشخاص بهتر است و یا توسل به اسماء و صفات خدا و اعمال صالح؟ اگر جواب داده شود که توسل به ذات اشخاص بهتر است گفته‌ای کفرآمیز وشرک و باطل خواهد بود، و اگر جواب داده شود که توسل به اسماء و صفات خدا و اعمال صالح بهتر است باز می‌توان پرسید: پس در صورتی که افضل مشروعیت داشته و در دسترس هم می‌باشد، چرا به دنبال مفضول  می‌گردید؟(شبهه میگردید )*

و هیچ یک از مردمان بهترین قرون [قرون اولیه اسلام] و کسانی که بعد از آنها آمده‌اند چنین کاری نکرده‌اند و به چنین توسلی روی نیاورده‌اند كه عاشقان بدعت و هجر كنندگان سنت اختراع كرده‌اند.

 

برادرم صحت حدیث ملازم اثبات صحت سند نیست، بلکه بین این دو مراتبی از ضعف و صحت وجود دارد که علماء و اهل نظر بر آن واقفند و چه بسا حدیث صحیحی که شاذ[1] و یا غلط و یا معلل[2] است

چه کسی گوید که سلف صالح وخلف  موافق بودند

 

اللهم أسألك بجاه فلان فإنه لم يرد عن أحد من السلف أنه دعا كذلك وقال : إنما يقسم به تعالى وبأسمائه وصفاته فيقال : أسألك بأن لك الحمد لاإله إلا أنت يالله المنان بديع السموات والأرض ياذا الجلال والاكرام ياحى ياقيوم وأسألك بأنك أنت الله الأحد الصمد الذى لم يلد ولم يولد ولم يكن له كفوا أحد وأسألك بكل اسم    (0روح المعانی الوسی  جز 6 ص127.))

 

يسألون الله سبحانه بجاه الرسول صلى الله عليه وسلم لما عدلوا عن ذلك ، لأن جاهه أعظم من جاه العباس ، وجاهه لا ينقطع بوفاته .

وقول السائل : " أسألك يا الله بحق فلان " فيه محذور من وجهين :

أحدهما : أنه قسم بغير الله وهذا لا يجو    التوسل لالبانی ص57

 

-           امام ابوحنیفه می‏گوید: (مکروه است شخص دعا کننده بگوید، خدایا از تو خواهان و خواستارم به حقّانیت فلان شخص یا به حقّانیت پیامبران و فرستادگانت یا به حق خانه کعبه یا به حق مشعر الحرام).( - شرح العقیدة الطحاویة ص234، اتحاف السادة المتقین 2/285، شرح الفقه الاکبر للقاری، ص198.)

ابوحنیفه می‏گوید: (برای هیچ شخصی جایز نیست که برای خواستن از خداوند به غیر خدا توسل جوید، بلکه باید از ذات الهی بخواهد و به او توسل کند، و مکروه می‏دانم، اگر شخص

بگوید، خدایا از تو خواستارم به جایگاههای عزتت در عرشت[3]  یا به حق مخلوقاتت).[4]

 

 

ابوحنیفه می‏گوید: (برای هیچ شخصی جایز نیست که برای خواستن از خداوند به غیر خدا توسل جوید، بلکه باید از ذات الهی بخواهد و به او توسل کند، و مکروه می‏دانم، اگر شخص

بگوید، خدایا از تو خواستارم به جایگاههای عزتت در عرشت[5]  یا به حق مخلوقاتت).[6]

 

ابوحنیفه می‏گوید: (برای هیچ شخصی جایز نیست که برای خواستن از خداوند به غیر خدا توسل جوید، بلکه باید از ذات اقدس الهی بخواهد و دعایی که به آن اجازه داده شده و انسان به انجام آن مأمور گردیده این دعایی است که از این فرموده خداوند استنباط می‏شود: (و بهترین و زیباترین نامها فقط شایسته خداوند است، پس به این نامها او را بخوانید و از کسانی که در نامهای خدا دچار انحراف و سرگردانی می‏شوند، دوری کنید و آنها را ترک نمایید، به زودی سزا و کیفر اعمالشان را خواهند دید...)[7] (اعراف/180)

توسل إلى الله - عز وجل - بجاه أحد، أو حقه على الله - عز وجل - أو حرمته، ومنزلته عند ربه - سبحانه وتعالى -، وهذا - أيضاً - باطل، فليس في النصوص ما يثبت صحة هذا التوسل، وجاه المخلوق إنما استفاده من قربه من شرع الله بكثرة العمل الصالح، وهذه المنزلة مختصة به دون غيره، وليس لها تأثير على بقية المخلوقين من حيث التوسل بها لهم في الدنيا، كما قال تعالى: { وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى * وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَى * ثُمَّ يُجْزَاهُ الْجَزَاء الْأَوْفَى} [النجم: 39 - 41] . دعاوى المناوئين لشيخ الإسلام ابن تيمية

 

للهم إنا كنا إذا أجدبنا نتوسل اليك بنبينا فتسقينا وإنا نتوسل إليك بعم نبينا معناه بدعائه هو ربه وشفاعته وسؤاله ليس المراد أنا نقسم عليك [ به ] أو نسألك بجاهه عندك إذ لو كان ذلك مرادا لكان جاه النبي صلى الله عليه و سلم أعظم وأعظم من جاه العباس

ن مما يفسر به هَؤُلاءِ الصوفية والروافض قوله تعالى: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ [المائدة:35] قالوا: إن الله يأمرنا أن نبتغي إليه الوسيلة ومعنى ذلك أن نتخذ وسائل ووسائط من العباد لندعو الله عن طريقهم أو ندعوهم فإذا قال أحدهم: بجاه مُحَمَّد، أو بجاه الحسين ، أو بجاه عَلِيٍّ ، أعطني يارب كذا فَيَقُولُ: الآن اتخذت إِلَى الله الوسيلة، وهذا هو التوسل البدعي

 

فضيلة الشيخ د. سفر بن عبدالرحمن الحوالي شرح العقيدة الطحاوية

(وأما التوسل، وهو أن يقال: اللهم إني أتوسل إليك بجاه نبيك محمد صلى الله عليه وسلم، أو بحق نبيك أو بجاه عبادك الصالحين، أو بحق عبدك فلان، فهذا من أقسام البدع المذمومة ولم يرد بذلك نص) (2) (2) الدرر السنية من الشیخ محمد بن عبدالوهاب  1/129

 

وأما التوسل بجاه المخلوقين كمن يقول: اللهم إني أسألك بنبيك محمد صلى الله عليه وسلم ونحو ذلك بعد موتهم، فهذا لم ينقل عن النبي صلى الله عليه وسلم، وأكثر العلماء على النهي عنه، وحكى ابن القيم رحمه الله تعالى أنه بدعة إجماعاً. ولو كان الأنبياء والصالحون لهم جاه عند الله سبحانه وتعالى فلا يقتضي ذلك جواز التوسل بذواتهم وجاههم؛ لأن الذين لهم من الجاه والدرجات أمر يعود نفعه إليهم، ولا ننتفع من ذلك بشيء إلا باتباعنا لهم ومحبتنا لهم) دعاوى المناوئين

من قال اللهم إني أسألك بجاه فلان وهو ميت أو غائب وإن كان يرى أنه لم يدع إلا الله ولم يعبد سواه فهو قد عبد الله بغير ما شرع وابتدع في الدين ما ليس منه واعتدى في دعائه ودعا الله بغير ما أمره أن يدعوه به فإن الله تعالى إنما أمرنا أن ندعوه بأسمائه الحسنى كما قال تعالى ولله الأسماء الحسنى فادعوه بها الأعراف 180  (معراج المقبول حافظ حکیمی ص519)

 

توسلوا بدعاء غيره وشفاعة غيره علم أن المشروع عندهم التوسل بدعاء المتوسل به لا بذاته

ستسقوا وتوسلوا أو استشفعوا بمن كان حيا كالعباس ويزيد بن الأسود ولم يتوسلوا ولم يستشفعوا ولم يستسقوا في هذه الحال بالنبي لا عند قبره ولا غير قبره بل عدلوا إلى البدل كالعباس وكيزيد بل كانوا يصلون عليه في دعائهم وقد قال عمر اللهم إنا كنا نتوسل إليك بنبينا فتسقينا وإنا نتوسل إليك بعم نبينا فاسقنا فجعلوا هذا بدلا عن ذاك لما تعذر أن يتوسلوا به على الوجه المشروع الذي كانوا يفعلونه وقد كان من الممكن أن يأتوا إلى قبره ويتوسلوا هناك ويقولوا في دعائهم بالجاه ونحو ذلك من الألفاظ التي تتضمن القسم بمخلوق على الله عز و جل

(( تحوة الاحوذی ج10ص 28))

 

ا

د.محمد بن عبد الرحمن العريفي

فلا يجوز الحلف بالكعبة .. ولا بالأمانة .. ولا بالشرف .. ولا ببركة فلان .. ولا بحياة فلان ..ولا بجاه النبي .. ولا بجاه الولي .. ولا بالآباء والأمهات .. كل ذلك حرام .. لأن الحلف تعظيم لا يصح إلا لله ..

وقد روى أحمد عن ابن عمر مرفوعاً : \"من حلف بغير الله فقد أشرك\

 

ومن وسائل الشرك : التوسل البدعي :

كالتوسل بجاه النبي صلى الله عليه وسلم .. أو بذوات المخلوقين أو حقهم .. أو بطلب الدعاء والشفاعة من الأموات .. فلا يجوز أن يقول في دعائه : اللهم إني اسألك بجاه نبيك .. أو بحق فلان .. أو بروح الميت فلان .. كل هذا لا يجوز ..

والتوسل الجائز المشروع .. هو التوسل إلى الله بأسمائه وصفاته .. كأن يقول : يا رحيم ارحمني .. يا غفور اغفر لي

كتبه " ِرْكبْ مَعَنا

/

الآلوسي في جلاء العينين ص452عن الحنابلة في أصح القولين: أنه مكروه كراهة تحريم وهذا إذا كان الداعي متوجهاً إلى ربه متوسلاً إليه بغيره؛ مثل أن يقول: أسألك بجاه فلان عبدك، أو بحرمته أو بحقه

 

كذلك التوسل بدعاء صالح حي حاضر عندك تطلب منه الدعاء جائز) الثالث: بحق النبي أو الولي، أو بجاهه أو بركته أو بحق قبره أو قبته، وهذا مذموم منهي عنه محرم بلا نزاع. قال شارح الإحياء وغيره: وكره أبو حنيفة وصاحباه أن يقول الرجل: أسألك بحق فلان، أو بحق أنبيائك ورسلك، أو بحق البيت الحرام والمشعر الحرام، ونحو ذلك إذ ليس لأحد على الله حق وفي متون الحنفية: إن قول الداعي المتوسل بحق الأنبياء والرسل، وبحق البيت الحرام والمشعر الحرام مكروه

وَلا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لا يَنْفَعُكَ وَلا يَضُرُّكَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّكَ إِذاً مِنَ الظَّالِمِينَ ? [يونس:106] .

 

التوسل من الشیخ البانی

 

ومن أنواع التوسل البدعي: التوسل بالجاه والذوات، كالتوسل بجاه النبي - صلى الله عليه وسلم - أو غيره من الخلق.

أبو حميد عبد الله بن حميد الفلاسي التوسل وشبهاته

 

: المسألة بخلقه لا تجوز، لأنه لا حق للمخلوق على الخالق، فلا يجوز يعني: وفاقا. قلت: وأما الاستشفاع إلى الله تعالى به، وهو طلب الشفاعة منه، والتوسل إلى الله بدعائه وشفاعته، وبالإيمان به، وبمحبته وطاعته والتوجه إلى الله تعالى بذلك، فهذا مشروع باتفاق المسلمين، ((ذكره أبو الحسين القدوري في كتاب شرح الكرخي))

 

التوسل إلى الله بجاه الأنبياء والصالحين ومكانتهم ومنزلتهم عند الله ، وهذا محرم ، بل هو من البدع المحدثة ؛ لأنه توسل لم يشرعه الله ولم يأذن به . قال تعالى : { آللَّهُ أَذِنَ لَكُمْ } (يونس : 59) ولأن جاه الصالحين ومكانتهم عند الله إنما تنفعهم هم ، كما قال الله تعالى : { وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى } (النجم : 39) ، ولذا لم يكن هذا التوسل معروفا في عهد النبي صلى الله عليه وسلم وأصحابه ، وقد نص على المنع منه وتحريمه غير واحد من أهل العلم :

قال أبو حنيفة رحمه الله : (( يكره أن يقول الداعي : أسألك بحق فلان أو بحق أوليائك ...............(( الشيخ صالح بن عبد العزيز بن محمد آل الشيخ))

 

قال أبو حنيفة وصاحباه رضي الله عنهم : يكره أن يقول الداعي : أسألك بحق فلان أو بحق أنبيائك ورسلك وبحق البيت الحرام والمشعر الحرام ونحو ذلك حتى كره أبو حنيفة و محمد رضي الله عنهما أن يقول الرجل : اللهم إني أسألك بمعقد العز من وإنما كانوا يتوسلون في حياته بدعائه يطلبون منه أن يدعو لهم وهم يؤمنون على دعائه كما في الاستسقاء وغيره فلما مات صلى الله عليه و سلم قال عمر رضي الله عنه - لما خرجوا يستسقون - : اللهم إنا كنا إذا أجدبنا نتوسل اليك بنبينا فتسقينا وإنا نتوسل إليك بعم نبينا معناه بدعائه هو ربه وشفاعته وسؤاله ليس المراد أنا نقسم عليك [ به ] أو نسألك بجاهه عندك إذ لو كان ذلك مرادا لكان جاه النبي صلى الله عليه و سلم أعظم وأعظم من جاه العباس  ([ شرح العقيدة الطحاوية - ابن أبي العز الحنفي ]

 

 

 

 



هتک حرمت به قرآن عظیم الشأن در تخریب مدرسه امام ابوحنیفه عظیم آباد زابل به دست

 اهانت به قران توسط

شیعیان ملعون

ای شیعیان حالا بدانید که چرا کافر ومرتدید

دانلود فیلم

 

 

 خیالی نیست زیارتخانه ها برای انان از قران افضل تر است  شیعیان بتهایشان را بپرستند قران را چه کار

 پس خدا چی

 

 

 

 

 

 

 

تخریب مدرسه دینی امام ابوحنیفه عظیم آباد زابل نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
06 شهریور 1387 ساعت 13:36

Imageمدرسه دینی عظیم آباد زابل در واقع یکی از شعب حوزه‌علمیه دارالعلوم زاهدان و تحت نظر مدیریت این حوزه با مسؤولیت داخلی جناب مولوی  حافظ محمد علی اداره می‌شد.

این مدرسه در واقع همان مدرسه دینی لوتک بود که حدود هفده سال پیش طی قراردادی بین مرحوم مولانا محمد گل و مدیریت دارالعلوم زاهدان حضرت شیخ‌الاسلام رسماً شعبه‌ای از شعب حوزه علمیه دارالعلوم زاهدان قرار گرفت و در طول سنوات گذشته خدمات علمی، فرهنگی و تبلیغی شایسته‌ای برای اهل‌سنت منطقه سیستان که بیش از 40 درصد جمعیت سیستان را تشکیل می‌دهند ارائه داده است و نیز این مدرسه با 600 نفر طلبه از نظر جمعیت، دومین مدرسه شورای هماهنگی مدارس اهل‌سنت سیستان و بلوچستان بوده و در سال جاری رتبه اول را از نظر کیفیت و ارتقاء درسی در بین تمام مدارس استان داشته‌ است و بیشترین طلاب ممتاز در امتحانات و مسابقات شورای هماهنگی از این مدرسه بوده‌اند.
اما متاسفانه سال گذشته بنابر دعوای ارث فرزندان مرحوم مولانا محمد گل و حمایت بعضی ارگان‌ها از آنان، این مدرسه را مسلحانه تصرف و اساتید و طلاب را از مدرسه اخراج نمودند. بعد از این جریان بنابر تقاضای اهالی محترم روستای عظیم‌آباد که در نزدیکی لوتک قرار دارد، مدرسه به آنجا منتقل شد و در طول این مدت محل سکونت طلاب خانه‌های قدیمی‌ای که مردمِ محل آنها را یا وقف مدرسه نموده و یا موقتاً به صورت امانت در اختیار طلاب قرار داده بودند، بود.
اما با تاسف شدید این وضعیت نیز برای برخی تنگ‌ نظران قابل تحمل نبود تا اینکه بالأخره سحر‌گاه روز چهارشنبه 6 شهریور ماه، نیرو‌های مسلح با استفاده از لودرها و ماشین‌آلات سنگینی به این مدرسه یورش برده و کلیه اتاق‌ها، حجره‌ها و کانکس‌های طلاب و نیز خانه‌های امانتی مردم را با خاک یکسان نمودند و تعدادی از طلاب این مدرسه را به مکان نامعلوم منتقل نمودند.
با توجه به اینکه این نوع اعمال در هیچ جای دنیا سابقه ندارد و بر خلاف قانون اساسی کشورمان که به پیروان تمام مذاهب در امور مذهبی و تعلیم و تعلم آزادی داده و نیز بر خلاف حقوق اسلامی و بشری می‌باشد این عمل ناجوانمردانه را به جامعه اهل‌سنت و شیعیان منصف و آزاداندیش که اکثریت شیعه را تشکیل می‌دهند تسلیت عرض نموده و شکایت، آه و ناله خویش را به بارگاه خداوند مقتدر عرض می‌نمائیم.
و إلی الله المشتکی

 



حكم التوسل بجاه النبي صلى الله عليه وسلم

ان الحکم الا لله

حكم التوسل بجاه النبي صلى الله عليه وسلم


بســــــــــــــــم الله الرحــــــــمن الــــــــــــرحیم

حكم التوسل بجاه النبي صلى الله عليه وسلم

 

قال الشيخ محمد ناصر الدين الألباني في سلسلة الأحاديث الضعيفة - الحديث رقم (22): (توسلوا بجاهي ، فإن جاهي عند الله عظيم) (لا أصل له(
مما لا شك فيه أن جاهه صلى الله عليه وسلم ومقامه عند الله عظيم ، فقد وصف الله تعالى موسى بقوله: (وَكَانَ عِندَ اللَّهِ وَجِيهاً) [الأحزاب: 69] ، ومن المعلوم أن نبينا محمداً صلى الله عليه وسلم أفضل من موسى ، فهو بلا شك أوجه منه عند ربه سبحانه وتعالى ، ولكن هذا شيء ، والتوسل بجاهه صلى الله عليه وسلم شيء آخر ، فلا يليق الخلط بينهما كما يفعل بعضهم ، إذ إن التوسل بجاهه صلى الله عليه وسلم يقصد به من يفعله أنه أرجى لقبول دعائه ، وهذا أمر لا يمكن معرفته بالعقل ، إذ إنه من الأمور الغيبية التي لا مجال للعقل في إدراكها ، فلا بد فيه من النقل الصحيح الذي تقوم به الحجة ، وهذا مما لا سبيل إليه البتة ، فإن الأحاديث الواردة في التوسل به صلى الله عليه وسلم تنقسم إلى قسمين : صحيح ، وضعيف .

أما الصحيح ، فلا دليل فيه البتة على المدعى ، مثل توسلهم به صلى الله عليه وسلم في الاستسقاء ، وتوسل الأعمى به صلى الله عليه وسلم فإنه توسل بدعائه صلى الله عليه وسلم ، لا بجاهه ولا بذاته صلى الله عليه وسلم ، ولما كان التوسل بدعائه صلى الله عليه وسلم بعد انتقاله إلى الرفيق الأعلى غير ممكن ، كان بالتالي التوسل به صلى الله عليه وسلم بعد وفاته غير ممكن ، وغير جائز .

ومما يدلك على هذا أن الصحابة رضي الله عنهم لما استسقوا في زمن عمر ، توسلوا بعمه صلى الله عليه وسلم العباس ، ولم يتوسلوا به صلى الله عليه وسلم ، وما ذلك إلا لأنهم يعلمون معنى التوسل المشروع ، وهو ما ذكرناه من التوسل بدعائه صلى الله عليه وسلم ولذلك توسلوا بعده صلى الله عليه وسلم بدعاء عمه ، لأنه ممكن ومشروع ، وكذلك لم ينقل أن أحداً من العميان توسل بدعاء ذلك الأعمى ، وذلك لأن السر ليس في قول الأعمى : (اللهم إني أسألك وأتوجه إليك بنبيك نبي الرحمة....) ، وإنما السر الأكبر في دعائه صلى الله عليه وسلم له كما يقتضيه وعده صلى الله عليه وسلم إياه بالدعاء له ، ويشعر به قوله في دعائه : (اللهم فشفعه في) ، أي : أقبل شفاعته صلى الله عليه وسلم ، أي : دعاءه في ، (وشفعني فيه) ، أي : اقبل شفاعتي ، أي : دعائي في قبول دعائه صلى الله عليه وسلم في .

فموضوع الحديث كله يدور حول الدعاء ، كما يتضح للقاريء الكريم بهذا الشرح الموجز ، فلا علاقة للحديث بالتوسل المبتدع ، ولهذا أنكره الإمام أبوحنيفة ، فقال : (أكره أن يسأل الله إلا بالله) كما في "الدر المختار" ، وغيره من كتب الحنفية .

وأما قول الكوثري في " مقالاته " : (وتوسل الإمام الشافعي بأبي حنيفة مذكورة في أوائل تاريخ الخطيب بسند صحيح) .
فمن مبالغاته ، بل مغالطاته ، فإنه يشير بذلك إلى ما أخرجه الخطيب من طريق عمر بن إسحاق بن إبراهيم قال : نبأنا علي بن ميمون قال : سمعت الشافعي يقول : (إني لأتبرك بأني حنيفة ، وأجيء إلى قبره في كل يوم يعني زائراً فإذا عرضت لي حاجة صليت ركعتين ، وجئت إلى قبره ، وسألت الله تعالى الحاجة عنده ، فما تبعد عني حتى تقتضى) ، فهذه رواية ضعيفة ، بل باطلة.

وقد ذكر شيخ الإسلام في "اقتضاء الصراط المستقيم" معنى هذه الرواية ، ثم أثبت بطلانه فقال : (هذا كذب معلوم كذبه بالاضطرار عند من له أدنى معرفة بالنقل فإن الشافعي لما قدم ببغداد لم يكن ببغداد قبر ينتاب للدعاء عنده البتة بل ولم يكن هذا على عهد االشافعي معروفا وقد رأى الشافعي بالحجاز واليمن والشام والعراق ومصر من قبور الأنبياء والصحابة والتابعين من كان أصحابها عنده وعند المسلمين أفضل من أبي حنيفة وأمثاله من العلماء فما باله لم يتوخ الدعاء إلا عند قبر أبي حنيفة ثم أصحاب أبي حنيفة الذين أدركوه مثل أبي يوسف ومحمد وزفر والحسن ابن زياد وطبقتهم لم يكونوا يتحرون الدعاء لا عند قبر أبي حنيفة ولا غيره ثم قد تقدم عن الشافعي ما هو ثابت في كتابه من كراهة تعظيم قبور الصالحين خشية الفتنة بها وإنما يضع مثل هذه الحكايات من يقل علمه ودينه وإما أن يكون المنقول من هذه الحكايات عن مجهول لا يعرف).

وأما القسم الثاني من أحاديث التوسل ، فهي أحاديث ضعيفة و تدل بظاهرها على التوسل المبتدع ، فيحسن بهذه المناسبة التحذير منها ، والتنبيه عليها فمنها: (الله الذي يحيي ويميت وهو حي لا يموت ، اغفر لأمي فاطمة بنت أسد ولقنها حجتها ووسع عليها مدخلها،بحق نبيك والأنبياء الذين من قبلي فإنك أرحم الراحمين) حديث ضعيف .

ومن الأحاديث الضعيفة في التوسل ، الحديث الآتي :(مَنْ خَرَجَ مِنْ بَيْتِهِ إِلَى الصَّلَاةِ فَقَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ السَّائِلِينَ عَلَيْكَ وَأَسْأَلُكَ بِحَقِّ مَمْشَايَ هَذَا فَإِنِّي لَمْ أَخْرُجْ أَشَرًا وَلَا بَطَرًا وَلَا رِيَاءً وَلَا سُمْعَةً وَخَرَجْتُ اتِّقَاءَ سُخْطِكَ وَابْتِغَاءَ مَرْضَاتِكَ فَأَسْأَلُكَ أَنْ تُعِيذَنِي مِنْ النَّارِ وَأَنْ تَغْفِرَ لِي ذُنُوبِي إِنَّهُ لَا يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا أَنْتَ أَقْبَلَ اللَّهُ عَلَيْهِ بِوَجْهِهِ وَاسْتَغْفَرَ لَهُ سَبْعُونَ أَلْفِ مَلَكٍ) حديث ضعيف.

ومن الأحاديث الضعيفة ، بل الموضوعة في التوسل : (لما اقترف آدم الخطيئة قال يا رب أسألك بحق محمد لما غفرت لي فقال الله يا آدم وكيف عرفت محمدا ولم أخلقه قال يا رب لما خلقتني بيدك ونفخت في من روحك رفعت رأسي فرأيت على قوائم العرش مكتوبا لا إله إلا الله محمد رسول الله فعلمت أنك لم تضف إلى اسمك إلا أحب الخلق إليك فقال الله صدقت يا آدم إنه لأحب الخلق إلي ادعني بحقه فقد غفرت لك ولولا محمد ما خلقتك) موضوع. انتهى كلام العلامة الالباني من سلسلة الأحاديث الضعيفة الحديث رقم 22.

 



اسلام وشمشیر!

مقلاتی در این باره

 

 

مسئولیت این مطالب بر عهده ما نیست



تمدن مفسد یونان باستان الگوی امروزی امریکا=فاحشه گري و همجنس بازي يونانيان باستان2



 


در نجابت و پاکي ايرانيان باستان ياد اور شديم که اسکندر ملعون در مهمترين بيانات خويش در تخت جمشيد گفت: من در تمام سرزمين ارس با انکه زنانش افت چشمانند)از نظر زيبايي( ولي به يک زن روسپي بر خورد نکردم)در پاسخ فيلم بي مقدار ??? بخشي از خباثت هاي يونيني ها را بر خواهيم شمارد.يونانيان باستان به گفته ويل دورانت ( عشق و ازدواج ) اکثرا زنان زير پانزده سال را براي ازدواج بر ميگزينند . مردان يونان پس از اولين ازدواج بر طبق قانونشان آزاد هستند باهر زن ديگري آميزش و همبستري کنند . دموستن مي گويد با فاحشه گان شبها هم آغوش مي شويم و با کنيزان و زنان غير مشروع خود در روزها سلامت جسماني خويش را تامين مي کنيم . زن اول بر مردان خويش خرده نمي گيرند و مرد مي تواند کنيزي را به خانه بياورد و در روزگار جواني با او در کنار همسرش نزديکي کند . اين عمل تا زماني که کنيزک جوان باشد عملي مي شود و سپس او به خدمتکار خانه آنها انتخاب ميگردد . مردان مي توانند بدون ارائه مدرک و دليل زنان خويش را طلاق دهند . اگر زن و شوهري نتوانند فرزند بياورند و مرد عقيم باشد يکي از بستگان مرد با زن او همبستر مي شود و بچه بدنيا آمده فرزند قانوني آنها مي شود . زنان بيشتر توسط مردان خانه نشين هستند و با پاسداري مردانشان مي توانند از خانه خارج شوند . حتي مرداني که مهمان به خانه مي آورند زن حق ورود به مجلس را ندارد .


عکس يونان باستان


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


ميلو اثري از هنر روم باستان - اندام سکسي وي باعث شده تا اين مجسمه يکي از معروفترين آثر هاي غرب لقب بگيرد - و باعث شده تا در بسياري ازفيلم هاي روز دنيا فاحشه ها از اين سبک لباس براي آرايش خود استفاده کنند     



اما اين اثر ارزشمند غرب ! در اين اثر هنر و حجاري بسيار ظريف غرب را ميتوان مشاهده کرد - اندام ها سکسي و فاحشه گري از ديگر مورادي هست که اين غربيان همواره به آن توجه داشته اند


عکس يونان باستان سکسي زيبا  تاريخ


( در اين اثر يک مرد اشرافزاده را ميبينيم که گويي هنوز در شور نگاه خود است - تمامي اندام و تمامي حجاري ها به منظور زيبايي هاي جنسي بوده است - غربيان باستان (يونان و روم) همواره ريبايي را در لخت بودن مي دانستند و به هيچ عنوان با تمدن خاورميانه قابل مقايسه نيستند !)


در نمايشنامه مشهور لوسيستراتا اثر "آريستوفان کلئونيکا" از زبان زنان يونان باستاني اينگونه سخن مي گويد : از ما زنان چه کار بر آيد ؟ تنها کاري که ميتوانيم انجام دهيم اين است که با رنگها و روغنها گونه ها و لبان خويش را آرايش کنيم و در نهايت با جامه هاي نازک در کنار يکديگر بنشينيم . در آتن معمول است که اگر پسر جواني با زني هرزه و روسپي شب را سپري کند هيچ مشکلي برايش نيست . حتي اگر يکي از آنان را براي مراقبت به خانه بياورد هيچ کسي بر او خرده نمي گيرد . آتن فاحشه گي را در قانون رسمي خود آزاد دانسته است و کساني که بدين کار مشغولند به دولت ماليات پرداخت مي کنند . فاشحه گري جزوي از رسومات و بازارهاي گرم آتن مي باشد . پست ترين قشر روسپي ها در پرياپوس زندگي ميکنند و براي آنکه مردان به راحتي خانه هاي آنان را بيابند تنديسي از آلت تناسلي مرد را بر سر خانه خود آويزان ميکنند تا شناخته شوند . زناني که در اين خانه ها هستند با لباسهايي نازک و برخي ديگر بدون لباس مورد آزمايش مردان قرار ميگريند و مرد پس از انتخاب يکي را براي همبستري بر ميگزيند . زنان روسپري ميتوانند بر اساس قانون يونان با يک يا دو يا سه و حتي بيشتر در يک زمان سکس داشته باشند . بالاترين طبقه فاحشه هاي يونان هتايراي نام دارد . مشهور ترين روسپي آتن کلپسودرا نام دارد . او شبها با سرداران و فرمانده هان يوناني به صورت مشترک هم آغوشي ميکند . تميستونوئه زن فاحشه اي است که تا آخرين لحظه



+ فساد - فحشه گري و زنا در تمدن بابل باستان:.

هرودوت مي نويسد : بر هر زن بابلي واجب است که در مدت عمرش يک بار در معبد زهره ( ونوس ) حاضر شود و با يک مرد بيگانه نزديکي جنسي کند و مرد را بهره مند کند . زنان ثروتمند بابلي به دليل فخر و مقام بالاتر اجتماعي خود از اين کار شرم گين بودن و به همين جهت آنان را با عرابه هايي سرپوشيده به معبد مي بردند و پس از اجراي مراسم جنسي با مرد دوباره با همان حالت سرپوشيده به منزل مي بردند .
گذرگاهي نيز در بابل وجود دارد که مردان آنجا مي نشسته اند و زناني که عبور ميکرده اند را انتخاب نموده و سپس به معبد مي برده اند و به ميل و رغبت زن با او سکس ميکردند . مرد نيز قطعه اي نقره اي به نام ميليتا در دامن وي ميگذارد و زن حق رد کردن اين درخواست مرد را ندارد .
اين کار به عنوان امري واجب و خداپسندانه براي زنان به حساب مي آيد و زناني که از زيبايي برخوردارند پس از اجراي مراس جنسي فورا معبد را ترک ميکنند ولي آنان که چهره اي ضعيف تر دارند ساعتها همانجا مي مانند .
اين کار که به فحشاي مقدس مشهور است تا سال سيصد و بيست و پنج ميلادي ادامه داشت. تا آنکه قسطنطين آن را ممنوع اعلام کرد .
به همين جهت زنان روسپي در شهر در خانه‌هايشان مشغول کار خويش مي شدند . مرا سم ازدواج آنان به صورت بازاري بوده است که دلالان دختران جوان را دور يکديگر جمع ميکردند و مردان نصبت به زيباي چهره و اندامشان به آنان پول پرداخت ميکردند و آنان را به همسري خود بر ميگزيدند .

ادامه مطلب


فساد وهم جنسگرايي گسترده در يونان باستان مهد فرهنگ غرب:.


ادامه مطلب


این است دین مجوس

اهورامزدا را سری است مانند سر شاهین..."یشتها1/39، 40
خورشید چشم مزدا است :یسنا1/1/11 و 2/36/6.
آذر(=اتش)پسر اهورا مزدا و ارت و سپندارمذ دختران اویند مزدا و سپندارمذ بنیانگذار سنت مقدس ختودت هستند.یشتها 2/186/1،2ویسنا 1/116/1.2و121/1/12



فتوا :من الشیخ جبرین

السؤال:-

     ما حكم قول الإنسان في الدعاء: اللهم إني أسألك بجاه فلان أو بحق فلان. وهل هناك فرق بينها وبين قول الإنسان لصاحب القبر: يا فلان اغثني؟

الجواب:-

     لا يجوز سؤال الله تعالى بجاه فلان أو بحق فلان، ولو بجاه الأنبياء أو المرسلين، أو بحق الأولياء أو الصالحين، فإنه ليس على الله حق لأحد، ولا يجوز السؤال إلا بأسماء الله تعالى وصفاته، كما قال تعالى: (ولله الأسماء الحسنى فادعوه بها)(الأعراف:180) فأما إذا قال لصحاب القبر: يا فلان اغثني. فإنه شرك ظاهر، لأنه دعاء لغير لله، فالسؤال بالجاه وسيلة إلى الشرك، ودعاء المخلوق شرك في العبادة، والله أعلم.

 



اين است تمدن دروغين هخامنشيان

مورخين يهود همواره سعي کرده اند کوروش و سلسله هخامنشيان را براي ايران نماد عظمت و بزرگي ترسيم کنند و اينکه تاريخ پر از افتخار ايران نيز از زمان هخامنشيان و کوروش ميباشد

لتجدن اشد الناس عداوه للذین امنوا الیهود و الذین اشرکوا




حال نگاهي به چهره واقعي کوروش کبير و سلسله هخامنشي مي اندازيم

تابلویی از کوروش کبیر در موزه لوور پاریس و موزه بوستون سر بریده کوروش کبیر توسط ملکه سکاها توميريس
این تابلویی است در موزه ی هنرهای زیبای بوستون

 

Boston Museum of Fine Arts

روایتی که هرودوت پدر تاریخ در مورد مرگ کورش آورده بر
کشته شدن او توسط سکاها تاکید دارد
(
این روایت مربوط به این تصویر است و نوشته هرودوت- بدون دخل و تصرف و عین جمله}

بدون دخل و تصرف

ملکه ماساژت ها - سکاهای اریایی ( تومیریس ) ،
پیش از آغاز نبرد با کورش به او چنین پیام داد که :
ای پادشاه ، به تو نصیحت میکنم که دست از این کار برداری ، زیرا معلوم نیست که به نتیجه مطلوب دست یابی . به فرمانروایی بر قوم خود خرسند باش و بگذار بر سرزمین خود سلطنت کنم . افسوس که به سخن ام گوش فرا نخواهی داد ، زیرا آنچه کمتر به ان می اندیشی صلح و صفا است
ای خون خوار ِ سیری ناپذیر که پسرم را به نیروی افسون بار باده گرفتار کرده ای ، برخود مبال ،
زیرا که این آیین مردان نیست و در میدان جنگ نبرد انجام نشده . با این همه من بد تو را نمیخواهم .
پندم را بپذیر و او را رها کن و بی این که زیان ببینی از بوم و بر ما دور شو . اگر چنین نکنی به ایزد خورشید سوگند ، که هر اندازه تشنه ی خون باشی از خون سیرت خواهم کرد

( قوم های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران - رقیه بهزادی - صفحه 97)

پس از این پیام جنگ در گرفت و کورش شکست خورد
آنگاه تومیریس سر کورش را برید و آن را در خمره ی پرخونی فرو برد و گفت :
آن چه میخواهی بنوش تا سیر شوی


بخشهایی از
گفته های دورانت معتربرترین مورخ جهان در مورد کوروش کبیر
در کتاب تاریخ تمدن

گزنفون چندین بار در نوشته خود کورش را با سقراط اشتباه کرده و احوال آن دو را به هم آمیخته است. چون این داستان ها را کنار هم بگذاریم از کورش جز شبح فریبنده ای باقی نمی ماند
کوروش از لحاظ دیگری نیز به ناپلئون شبیه بود، چه مانند وی قربانی بلند پروازی فراوان خویش شد. هنگامی که از گشودن سرزمین های خاور نزدیک آسوده شد، در صدد برآمد که ماد و پارس را از هجوم بدویانی که در آسیای میانه منزل داشتند خلاص کند، و چنان به نظر می رسد که در این حمله های خود، تا کنار نهر سیحون در شمال، و تا هندوستان در خاور پیش رفته باشد، در همین گیر و دار ها در آن زمان که به منتهای بزرگی خویش رسیده بود، در جنگ با قبایل ماساگت، که از قبایل گمنام ساکن در سواحل جنوبی دریای خزر بودند، کشته شد. کورش نیز، مانند اسکندر، امپراطوری بزرگی را به چنگ آورد، ولی پیش از آنکه فرصت سازمان دادن به آن را پیدا کند، اجل آن امپراطوری را از چنگش درآورد.

نقص بزرگی که بر خلق و خوی کورش لکه ای باقی گذاشته بود آن بود که گاهی بیحساب قساوت و بیرحمی داشته است

عین جملات دورانت بی دخل و تصر

اين است تمدن دروغين هخامنشيان


تاريخ حقيقي ايران را از اين سايت بخوانيد
و همچنين مستندي باشکوه در مورد جعلي بودن تخت جمشيد

http://www.naria.ir
http://www.narina.ir
http://www.naria.info

 

 



حقایق را کتمان نکنید(جوانان شیعه را آگاه کنید فریب بس است2)

سپس بعد از عمر بلافاصله با عثمان بن عفان -رضي الله عنه- بيعت کرد؟!



و آيا نمى توانست که حتي براي يک بار بالاي منبر پيامبر –صلى الله عليه وآله وسلم- برود و با صداي بلند اعلام کند که خلافت از او غصب شده است؟! و او از ديگران به آن سزاوارتر است چون او وصي پيامبر است؟!




چرا علي با اينکه فردي شجاع و دلير بود و ياوران و دوستداران زيادي هم داشت چنين نکرد؟!



(13) شيعه ادعا مي کنند که عمر -رضي الله عنه- با علي -رضي الله عنه- دشمن بوده است، اما مي بينيم که عمر وقتي که براي تحويل گرفتن کليد هاي بيت المقدس مي رود علي را به عنوان جانشين خود در مدينه مقرر مي‌ نمايد[البداية والنهاية، ( 7/57).]؟! با اينکه اگر کوچکترين مشکلي براي عمر پيش بيايد علي خليفه خواهد شد!



پس اين دشمني کجاست؟!



(14) اگر ولايت علي بن ابي طالب -رضي الله عنه- و ولايت فرزندانش بعد از او رکني از ارکان ايمان است که ايمان بدون آن تحقق نمي‌ يابد، و هر کس به ولايت علي و فرزندانش ايمان نداشته باشد طبق عقيدة شيعه کفر ورزيده و سزاوار دوزخ است گرچه به يگانگي خدا و رسالت محمد -صلي الله عليه وآله وسلم- گواهي بدهد، و نماز بخواند، و زکات بدهد، و روزه بگيرد و به حج برود؛ پس اگر چنين است چرا اين رکن بزرگ ايمان در قرآن به صراحت بيان نشده است؟!



(15) چرا بسياري از شيعيان نماز جمعه نمى خوانند با اينکه به صراحت در سورة جمعه به اقامه نماز جمعه امر شده است، و خداوند متعال مى فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسَعَوْا إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَيْعَ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ﴾. (الجمعة:9)



«اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! هنگامي كه براي نماز روز جمعه اذان گفته مى شود به سوي ذكر خدا (خطبه و نماز) بشتابيد و خريد و فروش را رها كنيد، اين براي شما بهتر است اگر مي‌ دانستيد».



اگر بگويند: نماز جمعه تا وقتي مهدي ظهور کند تعطيل است! مي گوييم: آيا انتظار براي مهدي مي‌ تواند تعطيل کردن اين امر عظيم را توجيه نمايد؟! که هزاران شيعه در حالي مرده ‌اند که اين آيين بزرگ اسلامي را انجام نمى داده ‌اند.



(16) فقط دو نفر از ائمه زمان خلافت را به دست گرفته اند علي و فرزندش الحسن –رضي الله عنهما- پس کامل گرداندن نور بوسيله ده امام ديگر کجاست؟!



و نص حديث رسول الله –صلى الله عليه وآله وسلم- را تكرار مى كنند و به احتجاج مي‌ ورزند به اينكه ائمه دوازه ائمة كه آنان «خلفاء» يا «ولاه أمر» يا «أمراء»؛ پس خلافت و فرمانروايى ده نفر بقيه كجاست؟



(17) در نهج البلاغه آمده است: (و امام -عليه السلام- در نامه ‌اي به معاويه گفت: «با من کساني بيعت كرده اند که با ابوبکر و عمر و عثمان بيعت نموده اند. و آنها بر آنچه با آنها بيعت كرده اند با من هم براساس آن چيز بيعت كرده اند، پس فردي که در بيعت حاضر بوده است حق ندارد که انتخابي ديگر نمايد، و کسي که حضور نداشته است حق ندارد که انتخاب را قبول نکند، و شورا از آنِ مهاجرين و انصار است، پس اگر مهاجرين و انصار کسي را انتخاب کردند و امام ناميدند خداوند اين را پسنديده است، و اگر کسي از اعتراض کند و يا با ايجاد بدعتي از فرمان آنها بيرون رود او را دوباره باز گردانند، و اگر نپذيرفت با او بجنگند، چون راهي غير از راه مؤمنان را پيروي کرده است.



و به جانم سوگنداي معاويه اگر با عقل خودت بنگري نه با هوا و هوس خود، خواهي ديد که در مورد خون عثمان پاک ترين و بي‌گناه ترين فرد هستم، و خواهي دانست که دخالتي در آن نداشته ام، مگر آن که به ناحق مرا متهم کني؛ پس به هر چه مي ‌خواهي مرا متهم کن. والسلام»)[خداوند چنين فرمودند: ﴿لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ ].



اين سخنان امام علي دليلي براي امور ذيل مى باشند:



1 ـ امام را مهاجرين و انصار انتخاب مي کنند، پس انتخاب امام هيچ ربطي با اصل امامت که شيعه مي گويند ندارد!



2 ـ به همان صورتي که با ابوبکر و عمر و عثمان -رضي الله عنهم- بيعت شد به همان گونه با علي -رضي الله عنه- بيعت شد.



3 ـ شورا از آنِ مهاجرين و انصار است، و اين نشانگر فضيلت و مقام والاي آنها نزد خداوند است و اين بر خلاف صورتي است که شيعه از آنها ارائه مى نمايند.



4 ـ اگر کسي را مهاجرين و انصار قبول کنند و با او بيعت نمايند خداوند اين را پسنديده است، پس حق امامت آن گونه که شيعه ادعا مي کنند غصب نشده است، واگرنه چگونه خداوند از اين کار راضي مى شود؟!



5 ـ شيعيان معاويه -رضي الله عنه- را لعنت مي ‌کنند اما علي -رضي الله عنه- در نامه هايش او را لعنت نمى كند!



(18) شيعه مي گويند: فضائل علي و همچنين نص دال بر امامت او به تواتر ثابت شده است، بايد گفت: آن شيعياني که از اصحاب نبوده ‌اند آنها پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را نديده ‌اند و سخن او را نشنيده ‌اند، و اگر آنها روايت خود را به صحابه نسبت ندهند نقل آنها مرسل و منقطع است و صحيح نيست، و آن تعدادي از اصحاب که شيعه آنها را قبول دارند تعداد کمي هستند که ده نفر و اندکي مي‌ باشند، و اگر اين تعداد خبري را نقل کنند نقل آنها را نمي ‌توان تواتر گفت: و توده بزرگ اصحاب که فضائل علي را نقل کرده‌ اند شيعه آنها را عيب‌جويي مي‌ نمايند و آنان را به کفر متهم مي‌ کنند!



و وقتي آنها تودة بزرگي را که قرآن آنها را مي ‌ستايد متهم به دروغ‌ گويي و کتمان حقيقت مي ‌کنند، اقدام افراد اندکي به دروغ ‌گويي و کتمان بيشتر محتمل است!



(19) شيعه ادّعا مي کنند که هدف ابوبکر و عمر و عثمان -رضي الله عنهم- پادشاهي و رياست بود بنابراين با گرفتن حق خلافت بر ديگران ستم کردند، به شيعه مي گوييم که اينها با هيچ مسلماني به خاطر حکومت و قدرت نجنگيدند، و بلکه آنها با مرتدين و کفار جنگيدند، و آنها بودند که قدرت کسري و قيصر را در هم شکنند و شهرهاي فارس را فتح کردند و اسلام را بر پا داشتند، و به ايمان و مؤمنان قدرت دادند و کافران را خوار نمودند، و عثمان که از ابوبکر و عمر مقامش پايين‌تر است. با اينکه شورشيان او را محاصره کرده بودند تا او را به قتل برسانند، اما او با مسلمين نجنگيد و به خاطر خلافت و حکومت خود حتي يک مسلمان را نکشت، پس وقتي شيعه به خود اجازه مى دهند تا اينها را ستمگر و دشمنان پيامبر قرار دهند، بايد چنين چيزي را دربارة علي -رضي الله عنه- هم بگويند!!



(20) و چگونه ابوبکر و عمر در کنار پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- دفن مي ‌شوند، و حال آن که از ديدگاه شما آنها کافرند؟!



و مسلمان را نبايد در کنار کفار دفن کرد، چه برسد به پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم-؟! و چرا خداوند او را از قرار گرفتن در جوار کفّار محافظت نکرد.



و علي کجا بود؟! چرا با اين امر خطرناک و مهم مخالفت نکرد؟!



پس بايد شما بپذيريد که ابوبکر و عمر -رضي الله عنهما- مسلمان بوده ‌اند و به خاطر جايگاهي که نزد خدا و پيامبرش داشته ‌اند خداوند افتخار دفن شدن در کنار پيامبر را نصيب آنها کرده است، و يا اينکه بگوييد که علي در دين و ايمانش راه سازش را در پيش گرفته است!! و علي از چنين چيزي پاک است.



(21) خليفه بر حق بعد از پيامبر –صلى الله عليه وآله وسلم- ابوبکر الصديق بود و دليل آن امور ذيل است:



1 ـ اصحاب همه بر اطاعت از او اجماع کردند و با او مخالفت ننمودند، و اگر او خليفه بر حق نمي بود قطعاً با او مخالفت مي کردند و از او پيروي نمى كردند، زيرا پرهيزگاري و تديّن و زهد والايي داشتند و در راه خدا از سرزنش هيچ سرزنش‌کننده‌اي هراسي نداشتند.



2 ـ علي با ابوبکر –رضي الله عنهما- مخالفت نکرد و با او نجنگيد، پس علي يا به خاطر ترس از فتنه و شرّ، و يا به علت ضعف و ناتواني، و يا به سبب آن که حق با ابوبکر بود با او نجنگيد. و نمى توان گفت که علي به خاطر ترس از فتنه و شرّ با ابوبکر نجنگيده است؛ چون علي با معاويه جنگيد و افراد زيادي در آن جنگ کشته شدند، و علي با طلحه و زبير و عايشه جنگيد، چون در همة اين موارد مي دانست که حق با اوست بنابراين از ترس فتنه آن را رها نکرد! و نمى توان گفت که علي به علت ضعف و ناتواني با ابوبکر نجنگيد؛ چون کساني که در زمان معاويه علي را ياري کردند در روز سقيفه و روزي که عمر جانشين ابوبکر شد و روزي که شورا براي تعيين خليفه بعد از عمر تشکيل شد همه بودند، و اگر آنها مي دانستند که حق از آن علي است او را در برابر ابوبکر ياري مي کردند؛ چون او با غصب کردن حق خلافت از معاويه سزاوارتر به جنگ بود. پس ثابت شد که علي چون مي دانست که حق با ابوبکر است با او نجنگيد


حقایق را کتمان نکنید(جوانان شیعه را آگاه کنید فریب بس است1)

جوانان شیعه را آگاه کنید فریب بس است

(1) صاحب کتاب نهج البلاغه – کتاب معتبر شيعه – روايت مى كند که علي از پذيرفتن خلافت کناره‌ گيري کرد و گفت: «دعوني والتمسوا غيري». «مرا رها کنيد و کسي ديگر غير از من را بجوييد»![ «الإرشاد للمفيد» (2/155)، و«كشف الغمة» (2/294).

].



و اين بر باطل بودن مذهب شيعه دلالت مي ‌کند؛ چون شما شيعه ها مي گوييد که علي از سوي خدا به خلافت و امامت منصوب گرديده است و خليفه شدن او فريضه‌اي بوده است که به گفته شما ابوبکر به خاطر غصب اين حق او مورد بازخواست قرار مي گيرد پس اگر چنين است چگونه از پذيرفتن آن اباء مي‌ورزد؟!







(2) شيعه مي گويند: ابوبکر و عمر خلافت را از علي غصب کردند، و عليه او توطئه نمودند تا او را از رسيدن به خلافت باز دارند و ... .



مي گوييم: اگر آنچه شما مي گوييد درست است پس چرا عمر علي را جزو افراد شورا قرار داد؟ اگر او را از شورا بيرون مي کرد چنان که سعيد بن زيد را بيرون کرد يا کسي ديگر غير از او را تعيين مي کرد هيچ کس اعتراض نمى كرد؟!



پس آنها او را در جايگاهش قرار دادند و نه در مورد او غلو کردند و نه کوتاهي ورزيدند، و آنان شايسته‌ترين و برترين را مقدم نمودند و علي را با کساني که در سطح او بودند برابر کردند. و بعد از کشته شدن عثمان -رضي الله عنه- مهاجرين و انصار بلافاصله با او بيعت کردند، و آيا کسي گفته است که يکي از مهاجرين و انصار به خاطر بيعت گذشته اش با ابوبکر و عثمان از علي معذرت خواهي نموده است؟! و آيا کسي از آنها گفت که از اينکه نص است امامت او را انکار کرده توبه مى كند؟! و يا کسي از آنها گفت که هم اينک نصّي را که در مورد علي وارد شده و من آن را فراموش کرده بودم به ياد آورده ام؟!



همه اينها آنچه را که گفتيم تاييد مى كند.



(3) شيعه مي گويند: فاطمه پارة تن محمد –صلى الله عليه وآله وسلم- در زمان خلافت ابوبکر مورد اهانت قرار گرفته است، و پهلوي او را شکستند، و خواستند خانه‌اش را آتش بزنند، و او را زدند که بر اثر آن فرزندي که در شکمش بود و اسمش محسن بود را سقط کرد!



سؤال اين است که علي کجا بود؟! چرا حق فاطمه را نگرفت در صورتي که او شجاع و دلير بود؟!



(4) شيعه مي گويند که هزاران صحابه در غدير خم حضور داشتند، و همه شنيدند که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- علي را به عنوان جانشين خود بعد از وفاتش تعيين کرد؛ اگر چنين است پس چرا از هزاران صحابه يکي نيامد و به خاطر غصب شدن حق علي اعتراض نکرد، حتي عمار بن ياسر و مقداد بن عمرو و سلمان فارسي -رضي الله عنهم- چيزي نگفتند و يکي از اينها نيامد و نگفت: اي ابوبکر! چرا خلافت را از علي غصب مي کني و حال آن که مي‌ داني که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در غدير خم چه گفت؟!.



(5) چرا وقتي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- قبل از وفاتش خواست که براي اصحاب چيزي بنويسد که هرگز بعد از او گمراه نشوند، علي چيزي نگفت، با اينکه او آن مرد شجاعي است که از هيچ کس جز خدا هراسي ندارد؟! و همچنين مي دانست که هر کس حق را نگويد شيطان لالي است!!





(6) وقتي علي -رضي الله عنه- مي دانست که خداوند او را خليفه کرده پس چرا با ابوبکر و عمر و عثمان -رضي الله عنهم- بيعت کرد؟!



اگر بگوييد قدرت و توانايي نداشت، پس کسي که قدرت ندارد صلاحيت امامت را ندارد، چون فقط کسي مي تواند امام باشد که توانايي به دوش گرفتن بار امامت را داشته باشد.



و اگر بگوييد امام توانايي داشت اما او خودش از توانايي اش استفاده نکرد، پس اين خيانت است و خائن نمي تواند امام باشد! و براي رهبري مردم نمى توان به او اعتماد کرد. و امام علي از خيانت و ... پاک است حاشا بر او كه خائن باشد.



پس پاسخ شما اگر پاسخ درستي داريد چيست؟



(7) وقتي علي -رضي الله عنه- زمام امور را به دست گرفت با خلفاي راشدين پيش از خود ابراز مخالفت نکرد، و براي مردم قرآني ديگر نياورد، و هيچ اعتراضي بر آنها ننمود بلکه به تواتر از او ثابت است که بالاي منبر مي گفت: «خير هذه الأمة بعد نبيها أبو بكر وعمر». «بهترين فرد اين امت بعد از پيامبر ابوبکر است»، و همچنين امام علي وقتي به حکومت رسيد ازدواج موقت را رواج نداد، و فدک را باز نگرداند، و حج تمتع را واجب نگرداند، و «حي على خير العمل» را به اذان اضافه نکرد و «الصلاة خير من النوم» را از اذان حذف نکرد.



پس اگر ابوبکر و عمر –رضي الله عنهما- چنان که شما مي گوييد کافر بودند، چرا امام علي وقتي قدرت به دستش بود، کافر بودن آنها را اعلام نکرد؟ و نگفت که اينها خلافت را غصب كرده اند؟! بلکه برعکس او ابوبکر و عمر -رضي الله عنهما- را ستود و تمجيد کرد.



پس شما بايد همان کاري را بکنيد که امام علي کرده است، يا اينکه بايد بگوييد که علي به امت خيانت کرد و قضيه را براي امت بيان ننمود. و علي از چنين چيزي پاک است!



(8) شيعيان مي گويند که خلفاي راشدين کافر بوده ‌اند، پس چگونه خداوند آنها را ياري کرد و کشورها را به دست آنها فتح نمود، و اسلام در زمان آنها با قدرت بود، و در هيچ زماني اسلام به اندازه اي که در دوران آنها قدرتمند بوده است، قدرت نداشته است.



آيا چنين چيزي با سنت الهي که کفار و منافقين را شکست مى دهد تطابق دارد؟!



و در مقابل مي ‌بينيم که در دوران کسي که شما او را معصوم مي ‌دانيد و ولايت و حکومت او را مرحمتي براي مردم قرار مي دهيد، دچار تفرقه گرديد و با همديگر به کار زار پرداخت، تا آن که دشمنان به اسلام و مسلمين چشم طمع دوختند، پس ولايت و حکومت معصوم کدام رحمت را براي امت به ارمغان آورد؟!



(9) شما مي گوييد که علي بعد از پيامبر امام بر حق بوده است پس چرا در مدّتي که پيامبر بيمار بود حتي در يک نماز علي -رضي الله عنه- پيش‌نماز مردم نشد؟!

زيرا امامت صغري دليلي براي امامت کبري است؟

(10) شما مي گوييد علّت پنهان شدن امام دوزادهم ‌تان در غار ترس از ستمگران است، پس وقتي اين خطر با به قدرت رسيدن حکومت ‌هاي شيعه مانند عبيدي‌ها و بويهيه و صفوي‌ها و اينک دولت فعلي ايران رفع شد چرا او ظهور نکرد؟!



و چرا الآن او بيرون نمى آيد در صورتي که حکومت شيعي ايران مي تواند او را حمايت کند؟! و ميليون ها شيعه شب و روز خود را فداي او مى نمايند و منتظر او هستند!!



(11) پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- وقتي از مکه به مدينه هجرت کرد ابوبکر را همراه با خودش برد و او را نجات داد، و از طرفي علي را در معرض خطر و نابودي قرار داد و از او خواست در جايش بخوابد ... پس اگر علي امام و وصي و خليفه منصوب از سوي خدا بوده است آيا چنين کسي در معرض مرگ قرار داده مى شود و جان ابوبکر که اگر بميرد براي امامت ضرري نيست نجات داده مى شود ..... و سوال اينجاست که کدام يک سزاوارتر است که خاري به پايش نخورد و در معرض مرگ قرار نگيرد؟



و اگر بگوييد که علي غيب مي دانست، پس خوابيدن او بر بستر پيامبر چه فضيلت و شاهکار مي ‌تواند باشد؟!

(12) شيعه و اهل سنت همه بر اين اجماع دارند که علي -رضي الله عنه- فرد بسيار شجاع و دليري بوده است که کسي به گرد پاي او نمي‌رسيده است، و او در راه خدا، از ملامت هيچ ملامت‌کننده‌اي نمي‌ترسيد، و از آغاز زندگي‌اش تا وقتي که به دست ابن ملجم کشته شد يک لحظه اين شجاعت از او جدا نگرديد، و شيعه اعلام مى كند که علي جانشين بلافصل پيامبر است.



آيا بعد از وفات پيامبر –صلى الله عليه وآله وسلم- شجاعت علي تمام شد و به خاطر اين با ابوبکر -رضي الله عنه- بيعت کرد؟ و سپس بعد از او با عمر فاروق -رضي الله عنه- بيعت


اعتراف رزیم به تاراج سرمایه های کشور

 
 
رئیس کمیسیون انرژی مجلس شورای اسلامی به سیاستهای ضد ایرانی رژیم و به تاراج دادن سرمایه های کشور اعتراف کرد و گفت در قرارداد خط لوله هند و پاکستان حدود 400 میلیارد دلار ما به آنها سوبسید می دهیم و بعد در کشور با فقدان اشتغال لازم یا کمبود شدید گاز مواجه می شویم. البته در حوزه سیاست فوایدی را برای این خط لوله بر می شمارند که من خیلی متوجه نمی شوم.
به نوشته روزنامه اعتماد، کمال دانشیار که در مؤسسه دین و اقتصاد سخن می گفت افزود در حوزه اتلاف انرژی، سالی 70 میلیارد دلار انرژی اتلاف می شود که علاوه بر آنکه نفعی ندارد، موجب آلودگی هوا، و تخریب محیط زیست خواهد شد. در حال حاضر حدود 20 مخزن مشترک با همسایگان داریم که چون به صورت رقابتی درآمده هر دو طرف به مخازن گازی ضربه می زنند. میزان فروش نفت در سالهای پس از انقلاب حدود 800 میلیارد دلار بوده است اگر اقتصاد سالم و کارآمدی شکل گرفته بود، حداقل سالی 10 درصد بازدهی داشتیم یعنی 80 میلیارد دلار باید سود نصیب کشور می شد. کارخانه ساخته ایم اما به جای گرفتن مالیات سوبسید می دهیم که تعطیل نشود.


بت پرستی مدرن (بت پرستی قرن چهاردهم)

مگر لات عزا یک سنگ سیاه بودند که بت پرستان از بیابان پیدا کرده بودند اینه صالحین قوم انان بودند که مجسمه انان را برای تقرب به الله تعظیم میکردن (نگاه سوره مبارکه زمر ایه ۳)

خرافات وفور



اطلاعیه جدید جنبش مقاومت مردمی ایران

 اطلاعیه جدید جنبش مقاومت مردمی ایران (جندالله)

بسم الله الرحمن الرحیم
بدینوسیله جنبش مقاومت مردمی ایران اعلام می دارد که شامگاه امروز جمعه برابر با 7 تیر 87 دو پاسدار با نامهای پاسدار عیسی پودینه و پاسدار رضا راهداری بعد از محاکمه توسط شاخه قضائی جنبش تیرباران شدند.

طی این اطلاعیه جنبش مقاومت مردمی ایران به اطلاع عموم مردم می رساند که رژیم ولایت فقیه هیچ توجهی به سرنوشت قصابان و جنایتکاران خود ندارد و تا امروز به مطالبات مبارزین پاسخ نداده است و جنبش با اینکه دست این جنایتکاران به خون مردم آلوده است خواهان مبادله این پاسداران جنایتکار با جوانان بی گناه بلوچ است.

همچنین جنبش طی این اطلاعیه به رژیم ولایت فقیه دو هفته دیگر مهلت می دهد تا به مطالبات جنبش پاسخ مثبت دهد و در غیر این صورت بقیه 12 پاسدار هم به نوبت اعدام خواهند شد.
جنبش مقاومت مردمی ایران
جمعه
7 تیر 1387
الحمدُ للهِ ناصِرِ عِباده المؤمِنين وقاهِر أعداء الدين والصَلاةُ والسَلام على المَبعوثِ بالسَيفِ إعزازاً لِعباد الله الموَحِدين وعلى آله وصَحبهِ أجمعين
والله أكبر الله أكبر .. ولله العزة ولرسوله وللمجاهدين


انتقام شیخ عبدالمالک ریگی از رژیم به دلیل قتل اهل سنت بلوچستان وایران

شیخ عبدالمالک ریگی امیر جماعت  جهادی جندالله

جهادیون جندالله

شهدای اهل سنت

کشته شدن دو تن از نظامی های رزیم ایران که در قتل  اهل سنت بلوچستان دست داشتن